در سوگ دوستان نشستن ما را چه سود؟

یکی از دوستان من که سه سال دورۀ راهنمایی هم‌کلاس بودیم، در میان کشته‌شدگان حوادث اخیر بود. شب بعد از کشته شدن به خواب من آمد و مطابق همیشه لبخندی به لب داشت، با من دست داد و از من خداحافظی کرد. من هم بدون اینکه بدانم چرا، از او معذرت‌خواهی کردم و توضیح دادم که «ببخشید، من خبر نداشتم». با همان لحن همیشگی گفت: اشکال ندارد.

چند ماه قبل‌ترش همدیگر را توی خیابان در حالی که من مطابق معمول داشتم از کلاس برمی‌گشتم (شاید هم می‌رفتم، دقیق یادم نیست) و او هم مطابق همیشه با عجله راه می‌رفت از کنار من رد شد. به هم لبخندی زدیم و سلام سریع و کوتاهی به هم دادیم و عبور کردیم. این آخرین دیدار ما بود.

عادتش بود وقتی به دوستی یا آشنایی می‌رسید، دستش را روی سینه‌اش می‌گذاشت، کمی سر خم می‌کرد و سلام می‌کرد. همیشه لبخند داشت، همیشه متواضع بود و همیشه جلوتر سلام می‌کرد.

من چه می‌دانستم این آخرین باری است که او را می‌بینم و صدای او را می‌شنوم؟

اینکه در خانه می‌نشینیم و ساعت‌ها به اسکرول کردن در اینستاگرام می‌پردازیم، اینکه از دیدار حضوری دوستان و آشنایان طفره می‌رویم، اینکه از فرصت آشنایی و هم‌صحبتی با آدم‌های جدید فراری هستیم، اینکه زمان کمی را بیرون از خانه وقت می‌گذرانیم، اینکه کل زندگی ما یا توی خانه است، یا توی ماشین، یا در محل کار، اینکه تحمل شنیدن حرف دیگران را نداریم و … هیچ کدام دردی از ما دوا نمی‌کند، بلکه بالعکس، ما را غمگین‌تر و منزوی‌تر خواهد کرد. و این خود زخمی است روی همۀ زخم‌های دیگر ما.

اولین شرط تصمیم‌گیری عاقلانه و درست، داشتن آرامش و تعادل روانی است. از لابه‌لای خبرهای دستکاری شده و منفی، نه آگاهی حاصل می‌شود، نه اطلاعات درست به دست می‌آید. بنابراین بهتر است به جای اینکه ذهن خود را در معرض حجم زیادی خبر مسموم و مغشوش قرار دهیم، وقت بیشتری را برای کارهای مفیدتری بگذرانیم.

هر روز که می‌گذرد، ممکن است آخرین روز از زندگی یکی از ما باشد. امروز که نرفتیم و دوستی یا عزیزی را ندیدم، کسی چه می‌داند، شاید آخرین فرصت ما باشد و فردای روزی، یا ما و یا آن عزیز، دیگر در صحنۀ حیات حاضر نباشیم.

بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم                  که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه‌یْ مؤمن یقین شد       چرا با آینه ما روگرانیم؟

کریمان جان فدایِ دوست کردند        سگی بگذار، ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله             چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟

غرض‌ها تیره دارد دوستی را              غرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم     چرا مرده‌پرست و خصمِ جانیم؟

چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد        همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن             که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن        رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم

خمش کن مرده‌وار ای دل، ازیرا         به هستی متهم ما زین زبانیم

به یاد م. ی. که لبخندش همیشه در ذهنم خواهد ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *