امروز: پنجشنبه، ۲۱ خرداد ۱۴۰۵

مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» اثر حسن محمودی

۹ دی ۱۳۹۳
0 دیدگاه

مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» سومین اثر حسن محمودی است که در سال ۱۳۸۸ توسط نشر چشمه برای اولین بار چاپ شد. (کتابخانۀ ملی) این کتاب ۸ داستان کوتاه دارد که به ترتیب عبارتند از: کتاب نثری خوش‌خوان و جذاب دارد. جملات از زاویۀ دید سوم شخص (مفرد یا جمع) روایت می‌شوند که به پویایی نثر کمک زیادی کرده‌است. فضای منطقی داستان‌ها «رئال تمیز» است. (Literary realism) به همین خاطر هیچ کدام از شخصیت‌ها و روایت‌ها به سمت خلق دو قطبی «قربانی و ظالم» نمی‌روند. با این همه گاهی نیز، نثر  به رئالیسم جادویی می‌زند و بدون اینکه به باور‌پذیری داستان‌ها لطمه‌ای بخورد، داستان‌ها پیش می‌روند و حال درونی آدم‌ها و آرزوها و اعتقادات آن‌ها را روایت می‌کنند. فضای مثبت و پویا، توصیف‌های گیرا و همچنین شخصیت‌پردازی موفق، منطق منسجم حاکم بر فضای داستان‌ها و باورپذیری بالا، انتخاب موضوعات محسوس و نگاه غیرتکراری، خواننده را به سفری از محیطی کوچک و سنتی (زیست‌گاه نوجوانی و کودکی راوی) به محیطی مدرن و به قول نویسنده «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم» می‌برد. کتاب در هر داستان خود، تصویری زنده از آن‌چه به زندگی ما نزدیک‌تر است، ارائه داده است و البته این نکته را نیز گوشزد کرده است که: «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم، همه چیز را به نفع خودش مصادره کرده. خیابان‌های دراز و آدم‌های مضطرب توانایی‌اش را ندارند که قرار دو جوان عاشق‌پیشه را در سال‌ها پیش، محو کنند». داستان‌ها عمدتاً حول خاطرات فردی می‌گردد که ما را به دوران نوجوانی‌اش که در شهر دیگری رخ داده است، می‌برد. فردی که به گذشته بر‌می‌گردد و عشقی را در آن وامی‌کاود، فاکتور مشترک تمام داستان‌ها است. عشقی که با وجود به سرانجام نرسیدنش، اما از میان نرفته است و هنوز در ذهن راوی قوی و زنده حضور دارد، حال اینکه ممکن است راوی مردی متأهل باشد که در نوجوانی ماجراهایی عاشقانه را تجربه کرده ولی آن‌ها را در همان گذشته به جا نگذاشته و هنوز با خود به همراه دارد (مرد راوی در داستان قول و قرار). یا ممکن است این فردی که به گذشته بر‌می‌گردد، خود راوی نه، بلکه یکی از نزدیکان وی است (ننه‌آقا در داستان ناخن‌ها و آواز) و یا فردی است که راوی وی را می‌شناسد (ابراهیم و ماریا در داستان سی‌در). با وجود اینکه زندگی کارت‌های رو نشدۀ زیادی دارد و ما را گاه‌به‌گاه شُوکه می‌کند و در وضعیت ناکامی قرار می‌دهد اما، این وضعیت همیشگی و دائمی نیست. زندگی علی‌رغم این‌ها، امیدها و زیبایی‌های بیشتری دارد و بعد از یک هجران، هر لحظه ممکن است در لحظه‌ای و مکانی که انتظارش را نداری به وصل با آن‌که از تو دور افتاده است، برسی. چه بسا که پافشاری‌ها، مقاومت‌ها و لجاجت‌هایی هم کرده‌ای تا بدان‌چه می‌خواهی دست یازی، و نشده است. در نهایت ممکن است که به این نتیجه برسی که آنچه بر تو گذشته است بهتر از آن‌چه بوده است که خود می‌خواسته‌ای. از چهارده‌سالگی می‌ترسم روایت همین تناقض‌ها و فراز و فرودهای زندگی عاشقانۀ هر کدام از ماست. از دیگر نکات مثبت کتاب، ویراستاری ماهرانه …

ادامه مطلب

این روزها که می‌گذرد … حواس‌پرت‌کن‌های زندگی

۵ دی ۱۳۹۳
3 دیدگاه

این روزها که می‌گذرد احساس می‌کنم کسی در باد مرا صدا می‌زند. یک صدای دور، کسی که با من آشناست، مرا مرتب صدا می‌زند. این روزها که می‌گذرد احساس می‌کنم گم شده‌ام. احساس می‌کنم دچار فراموشی شده‌ام. مانند کسی که در خواب، راه را گم کرده است، صدایی را می‌شنوم که از عالم بیداری مرا مرتب صدا می‌زند. این چند خط را تحت تأثیر شعر «این روزها که می‌گذرد …» قیصر امین‌پور نوشتم. نمی‌دانم آیا می‌توان آن را شعر نامید یا نه. که البته اهمیتی هم ندارد چون من فقط می‌خواستم حرف دلم را بزنم. مطمئن هستم که شما هم همین احساس را در زندگی خود تجربه کرده‌اید. هر انسانی در برهه‌ای از زندگی خود احساس می‌کند که گم شده است. گاهی ممکن است این احساس از این ریشه بگیرد که از یک مرحلۀ زندگی خود وارد مرحلۀ دیگری می‌شویم و تجربه‌های آشنای ما از دست می‌روند. مانند اینکه از خانواده و آشنایان و دوستان دوران کودکی و نوجوانی دور می‌افتیم و به عنوان یک بزرگسال وارد یک دنیای جدید با روابط، مسئولیت‌ها و باید و نبایدهای آن می‌شویم و طبیعتاً دیگر تجربه‌های آشنای گذشته را نداریم. ممکن است در اثر تغییرات سریع محیطی که ویژگی بارز دنیای ماست این تجربه به ما دست بدهد. مثلاً معماری شهرها و روستاها به سرعت در حال تغییر است و محیط جدید برای ما احساس غریبی دارد. برای خود من که در کوچه باغ‌های کشتان و چهاربرج بسیار دویدم و بازی کردم و با دوستان و خویش و قوم‌ها لحظات خوشی داشتم، سیمان، آسفالت، ماشین و خانه‌های هفت طبقه حس غریبی دارد. نمی‌توانم با سیمان و مرمر و آسفالت ارتباط برقرار کنم ولی تا دلتان بخواهد صدای آب برای من مانند صدای زمزمۀ یک معشوقه است. صدای باد لای برگ‌های درختان. سگی که آن سوی حیاط خانه‌های روستایی میان گاوها و گوسفندهاست و تمام اهالی خانه را می‌شناسد. خاک و آسمان آبی و … همه و همه آشناست. شاید فکر کنید این حرف‌ها یعنی مشکل داشتن با مدرنیزاسیون و دنیای جدید. اما این طور نیست. همۀ ما با چیزهایی که در کودکی و نوجوانی تجربه کرده‌ایم راحت‌تریم. ولی با چیزهایی که در بزرگسالی برای اولین بار تجربه می‌کنیم غریبیم. مثلاً برای من لپ‌تاپ و اینترنت و گوگل و وردپرس و … همه آشنایان قدیمی و دوستان دوران نوجوانی من هستن. (من اولین وبلاگم را سالهای ۲۰۰۰ و در بلاگر ساختم. زمانی که وردپرس متولد نشده بود و بلاگر به تازگی توسط گوگل خریداری شده بود). مهم تجربه‌های دوران کودکی و نوجوانی است. در چنین شرایطی خیلی‌ها نوستالژی باز می‌شوند. من خودم خیلی علاقه‌ای به نوستالژی ندارم. هر چند که به جزییات زیادی دقت کرده‌ام و می‌کنم و برای من روند تغییر ابزارها و روش‌ها جالب است ولی «نوستالژی بازی» خیلی چیز خوبی نیست و ما را در یک گذشتۀ خیالی نگه می‌دارد. اگر بدانیم که ریشۀ این احساس گم‌شدگی از همین مورد است در این صورت بی‌دلیل به آن دامن نمی‌زنیم و با خودمان کنار می‌آییم و سعی می‌کنم میزان انعطاف‌پذیری‌مان را بیشتر کنیم. گاهی هم ممکن این حس گم‌شدگی از این بیاید …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام