امروز: پنجشنبه، ۲۱ خرداد ۱۴۰۵

برای صابر راستی کردار؛ هنرمندی که جهان ما را زیباتر کرد

۷ مهر ۱۴۰۲
0 دیدگاه

صابر راستی کردار طراح فونت‌های ساحل و وزیر با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند «صابر عزیز فونت ساحل و بقیه فونت‌هایی که طراحی کردید یک اقدام اساسی برای وب فارسی بود. شما با این کار، دنیای وبلاگ‌نویسی برای فارسی زبان‌ها خیلی زیباتر کردید. با تمام وجود امیدوارم سلامتی خود را هر چه سریع‌تر به دست آورده و با قدرت و ارادۀ بیشتر به زندگی برگردید.» توضیح عکس عکسی که برای این نوشته انتخاب کرده‌ام، تصویر جدیدترین قالب وبلاگ‌نویسی سرویس بیان است که توسط صابر راستی‌کردار طراحی شده است. ایشان برای وبلاگ خود هم از همین قالب (نسخۀ بدون سایدبار) استفاده کرده است. عکس زیر نسخۀ دارای سایدبار را نشان می‌دهد که من برای وبلاگ خودم در سرویس بیان استفاده کرده‌ام.   مناسبت این نوشته خبر زیر است: «صابر راستی کردار طراح فونت ساحل و وزیر و … گرفتار بیماری سرطان شده است.» خیلی وقت پیش این خبر را خواندم و از آن روز تا الانی که این نوشته را می‌نویسم، روزی یک بار به وبلاگ صابر سر می‌زنم و وقتی می‌بینم کامنت جدیدی زیر پستش تأیید شده است خوشحال می‌شوم که هنوز سر حال است و دارد به مبارزه‌اش ادامه می‌دهد. همان طوری که خودش قول داده است تا روزی که توان دارد کامنت‌ها را می‌خواند و تأیید می‌کند. آدرس صفحۀ فونت وزیرمتن برای کسانی که از فونت‌های رایگان ایشان استفاده کرده‌اند و تمایل دارند مبلغی را به صورت دلخواه به ایشان هدیه بدهند. در همین زمینه

ادامه مطلب

به شروع دوباره سلام کن

۲۶ شهریور ۱۴۰۲
6 دیدگاه

چند وقت پیش تصمیم گرفتم قید وبلاگ‌نویسی را بزنم. من همیشه زندگی‌ام بیشتر خشمگین بوده‌ام تا ناامید. در واقع هیچ‌وقت ناامید نمی‌شوم و هر چه می‌گذرد فقط خشمگین‌تر و خشمگین‌تر می‌شوم. هر وقت هم خشمم غلیان می‌کند، تمام تمرکزم را روی کیفیت کار و حجم بیشتر و بیشتر کار می‌گذارم. . این بار خشم زیادی داشتم و خودم را به انزوای مطلق رساندم؛ تصمیم گرفتم تمرکزم را فقط روی سایت آموزشی‌ام بگذارم (از صفر تا بی‌نهایت) و قید وبلاگ‌نویسی فارسی را بزنم. از آن روز شاید یک سال و شاید بیشتر (دقیق نمی‌دانم) می‌گذرد و من تمام تمرکزم روی سایت آموزشی و البته وبلاگ انگلیسی‌ام بوده است. در این مدت البته هیچ وقت احساس خوبی نداشتم از اینکه نمی‌نویسم. از اینکه درِ وبلاگ فارسی‌ام را تخته کرده‌ام و همۀ حرف‌هایم را توی خودم می‌ریزم. وبلاگی که از سال ۲۰۱۴ فعال بوده و این روزها باید منتظر این می‌بودم که دهمین سالگرد تولدش را بگیرم و آغاز دهۀ دوم زندگی‌اش را به او تبریک بگویم، را کشته بودم و دست دست می‌کردم تا با جنازه‌اش چه کنم. خوبی داستان این جا بود که چون ته دلم راضی نبودم همه چیز را برای همیشه ببندم و احساس می‌کردم دیر یا زود به این آرشیو نیاز دارم، بنابراین بکاپ کامل نوشته‌ها را نگه داشتم. تمام این مدت آدم دو دلی بودم که هر لحظه دوست داشتم دوران فراغ را به سر برسانم اما باز خشمی در من بود که نه باید فقط روی یک چیز متمرکز باشی و تمام. در این مدت اتفاقات متعددی افتاد. افراد زیادی بودند که از نوشتن دست کشیدند و خیلی وقت است که چیزی ننوشته‌اند. نمونۀ آن فیهم عطار. در ۵۰۳امین نوشتۀ خودش گفت که دیگر توان ادامه دادن ندارد (اینجا). و دیگرانی که الان حضور ذهن ندارم تا نامشان را ذکر کنم. ولی هر چه بیشتر تعداد «ننویس‌ها» بیشتر شد، بیشتر توی دلم خالی شد و بیشتر از خودم پرسیدم که خوب که چی که نمی‌نویسی؟ الان که نمی‌نویسی برات فاتحه خوانده‌اند؟ آیا الان که نمی‌نویسی راحت‌تری؟ آرام‌تری؟ جواب همۀ این سؤال‌ها نه بود. شاید بقیه که نمی‌نوشتند ناامید و خسته بودند ولی من نه خسته بودم و نه ناامید. من خشمگین بودم. همین جا این توضیح را هم بدهم که خشم من آنی نیست که سر دیگران خالی کنم. یک آتشفشان درونی است که زیر یک ظاهر فوق‌العاده آرام پنهان است. اگر در خشمگین‌ترین دورۀ زندگی‌ام هم با من رو‌به‌رو شوید فکر می‌کنید آرام‌ترین آدم دنیا را پیدا کرده‌اید. خشم من از این است که بیهوده زندگی را به سر ببرم. برای همین است که ظاهر آرام من که با شما مهربان است اصلاً با درون خروشان من که با خودم خیلی سخت‌گیر است تفاوت دارد. چند وقتی گذشت و دوستانی از گوشه و کنار و البته خوانندگان وبلاگم از راه دور و از پشت این دیوار شیشه‌ای پیام فرستادند که چرا ننویسی؟ و بالاخره آخرین بار دوستی چیزهایی گفت که در حکم شعر «بوی جوی مولیان آید همی» بود. آرشیو را برگرداندم و دارم یکی یکی نوشته‌ها را بازبینی می‌کنم. (اولینش هم این نوشته: این …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام