امروز: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

اگر تا فردا زنگ زد که هیچی؛ اگر هم نه که، دیگه هیچی دیگه!

۲۵ مهر ۱۴۰۴
1 دیدگاه

باد توی حیاط چرخ می‌زند. تنش را به وسایل توی حیاط می‌مالد و هر از گاهی هم می‌آید پشت در اتاقم و سعی می‌کند از درز پایین در خودش را تو بکشد. سرم را از توی مانیتور در می‌آورم و آن را سمت ساعت روی دیوار می‌چرخانم. هر چند که ساعت گوشۀ پایین سمت راست مانیتور هست ولی من هم‌چنان دوست دارم به ساعت عقربه‌ای روی دیوار نگاه کنم. شاید به خاطر این باشد که ساعت عقربه‌ای درک بهتری از زمان به من می‌دهد! شاید هم یک عادت کهنۀ دیگر که تغییرش برای من مشکل است. ساعت از ۴.۳۰ دقیقه گذشته است. یعنی قرارمان سرجاش است؟! از ظهر هر چه بهش زنگ زده‌ام تلنفش را جواب نداده. اگر گوشی را جایی جاگذاشته بود یا اتفاقی برایش افتاده بود که حتماً تا حالا شارژ تمام کرده بود و خاموش شده بود. شاید هم مثل دفعۀ قبل گوشی‌اش را سر شیف جاگذاشته و همکارش آن را به شارژ زده است. بهش گفتم هواشناسی گفته فردا ابری است. دمای هوا هم ۱۵ درجه است. البته شاید هم باران ببارد! و پریده بود توی حرفم که اگر باران بارید چی؟ من هم بی‌درنگ گفته بودم اگر سیل هم ببارد می‌خواهم همدیگر را ببینیم. درخت مو را هنوز حرص نکرده‌ام. در و پنجره‌ها رنگ می‌خواهد. آخر سالی کلی کار انجام نشده دارم. چند روز دیگر عید است اما من به قدری خسته و کسلم که دوست ندارم راجع به هیچ کدام از این‌ها فکر کنم. دوست دارم توی همین اتاق باشم تا عید بیاید و برود. همه چیز عادی شود و وقتی که سلام و احوالپرسی و عید مبارکی از رونق افتاد، بعد بروم بیرون و مثل یک روز عادی، خیلی ساکت و ناشناس توی شهر بچرخم و کارهایم را انجام بدهم. انگار یک روز عادی است مثل روزهای عادی آبان یا شهریور. نه کسی با دیدنت از سه متر جلوتر نیشش باز می‌شود نه کسی اصرار دارد روبوسی کند. صدای موبایل رشتۀ افکارم را پاره می‌کند و توجهم را از درخت موی تو حیاط به سمت خودش جلب می‌کند. با بی‌رغبتی تلفن را جواب می‌دهم بدون اینکه به خودش زحمت جواب سلام دادن را بدهد، می‌پرسد که کارهایش کی آماده می‌شود. کلی پرت و پلا می‌گوید. سکوت می‌کنم و برای خالی نبودن عریضه با هوم و هووم کردن حرفش را تأیید می‌کنم. خوب که تخلیه می‌شود می‌گویم:

ادامه مطلب

گربه‌ای در حیاط (داستان مینیمال)

۱۲ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

یک دنیا خستگی را در وجودم حس می‌کنم. لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم، رخت‌خوابم را پهن می‌کنم، لامپ اتاق را خاموش می‌کنم و زیر پتو می‌خزم. چند لحظه بعد صدای پایین آمدن گربه از نردبان می‌آید. هر بار که لامپ اتاقم خاموش می‌شود سروکلۀ او هم پیدا می‌شود. انگار کمین می‌کند تا من بخوابم و او هم بیاید. هر شب وضع همین است. صدای پاره کردن پلاستیک آشغال‌ها را می‌شنوم. می‌روم بیرون او را فراری بدهم، او هم تا صدای پایم را می‌شنود می‌گذارد به فرار و دیگر نمی‌آید. شاید هم آنقدر صبر می‌کند تا من بخوابم و بعد برگردد. توی جایم غلت می‌خورم، خسته‌ام اما خوابم نمی‌برد. این دفعه روی این پهلویم غلت میزنم. صدای پایین آمدن گربه از نردبان بلند می‌شود. امشب حوصلۀ اینکه بیرون بروم و گربه را فراری بدهم ندارم. نهایتش این است که فردا باید خودم حیاط را تمیز کنم. سروصدای توی حیاط بیشتر می‌شود. اعصابم را به هم می‌ریزد. برمی‌خیزم و پردۀ پنجره را کنار می‌زنم. گربه را می‌بینم که رو به پنجره و نگران به من ایستاده است. قصد سمت در اتاق را می‌کنم او هم نیت مرا می‌خواند و از روی نردبان پا به فرار می‌گذارد. عجیب است که وقتی توی اتاق دراز کشیده‌ام و او از نردبان پایین می‌آید انگار که یک مرد روی نردبان باشد: نردبان کاملاً تکان می‌خورد و صدایش کل مغزم را خراش می‌دهد؛ اما الان که توی حیات هستم و فرار او را می‌بینم بالا رفتنش از نردبان اصلاً صدایی ندارد. شاید این هم جزو قوانین مورفی است. برمی‌گردم به اتاق و می‌خزم زیر پتو. پنجرۀ اتاق را می‌بندم تا اگر دوباره برگشت متوجه صدایش نشوم. دیشب نخوابیده‌ام، تمام امروز را هم پشت سیستم بوده‌ام. هر جور شده باید بخوابم من به این خواب نیاز دارم. از فرط خستگی و کم‌خوابی به جای اینکه مثل مرده بی‌جان شوم، تازه بدخواب هم شده‌ام. صدای باد ملایمی که لای برگ‌های درخت باغ همسایه می‌خرامد را می‌شنوم. از خیابان صدای ماشینی می‌آید که دور می‌شود. صدای تیک تاک عقربه‌های ساعت توی اتاق طنین‌انداز شده است. از فرط سکوت، صدای سوت گوشم را هم می‌شنوم. همین‌طور بگذرد ۵ دقیقه بعد خوابیده‌ام. چند بار توی جایم از این پهلو به پهلو می‌شوم. چشمهایم به تاریکی عادت کرده است. اثر نور تیر چراغ برق توی کوچه با سایۀ برگ درخت موی توی حیاط ادغام شده است. با صدای تیک تاک ساعت، سایه‌ها روی دیوار می‌رقصند. روی پهلویم غلت دیگری می‌زنم، رقص تمام می‌شود. صدای گنجشکی از ته باغ همسایه می‌آید. فکر کنم صدای آب را می‌شنوم. خنکی بادی که توی باغ در جریان است را روی پوست حس می‌کنم. اگر چند دقیقه دیگر با همین سکوت بگذرد خوابم می‌برد. شاید اگر چند لحظه بیشتر رقص آدم‌های روی دیوار را ببینم بهتر باشد. کسی نیست، همه رفته‌اند. دوباره صدای نردبان در حیاط طنین‌انداز می‌شود. چرا صدای نردبان اینقدر زیاد است؟ لعنت به تو مورفی! چند لحظه بعد صدای پاره شدن پلاستیک گره زده شدۀ آشغال‌ها را می‌شنوم. درست مثل اینکه دستان یک مرد پلاستیک را از هم بدرد. می‌خواهم طوری این گربه را بترسانم که …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام