امروز: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

نگاهی به کتاب ۵۵ داستان کوتاه از بهزاد فراهانی

۵ تیر ۱۴۰۴
0 دیدگاه

مرور کتاب ۵۵ داستان کوتاه اگر این کتاب را کسی غیر از بهزاد فراهانی نوشته بود هیچ ناشری حاضر نبود آن را چاپ کند و اگر هم به هر دلیلی ناشری در گوشه‌ای از مملکت آن را چاپ می‌کرد، کسی حاضر نبود آن را بخواند! چه برسد به اینکه این کتاب به چاپ سوم برسد و از کاغذ حمایتی وزارت ارشاد هم برای چاپ آن مایه بگذارند. روی جلد کتاب فقط نوشته شده است «پنجاه و پنج داستان کوتاه» و کتاب هیچ عنوان فرعی و اصلی دیگری ندارد. از اسم بی‌مسما و فوق‌العاده معمولی کتاب که بگذریم. اصل ماجرا این است که ۵۵ چیزی که در کتاب خواهید خواند داستان کوتاه نیستند و در واقع مشتی خاطره پراکنده معمولی از مردی هستند که نگاه رمانتیک و نثری شلخته دارد. من بارها و بارها گفته‌ام که دورۀ «هر چیزی را در قالب کتاب چاپ کردن» گذشته است. «وبلاگ» به عنوان یکی از ابتکارات قرن جدید، ابزار فرهنگی خوبی در دستان ماست تا به طور رایگان حرف‌هایی که لازم نیست حتماً به صورت کتاب چاپ شود را در آن منتشر کنیم. شبیه همین خاطرات و بلکه خیلی منسجم‌تر، بامحتواتر، با در و پیکرتر و با نثری به مراتب تمیز‌تر را روزانه افراد زیادی در فیسبوک یا وبلاگ خود منتشر می‌کنند ولی چون نام آشنا نیستند، شانس این را ندارند که آن‌ها را در قالب یک کتاب روانۀ بازار کنند.  

ادامه مطلب

استادان داستان اسماعیل فصیح

۲۵ اسفند ۱۴۰۳
0 دیدگاه

استادان داستان یک اثر متفاوت از اسماعیل فصیح است که در این نوشته به آن می‌پردازم. این کتاب از این جهت با دیگر آثار او متفاوت است که دیگر کتاب‌های او در واقع نوشته‌های خود او هستند ولی این کتاب شامل ۳۰ داستان برگزیده از ۲۸ نویسندۀ بزرگ داستان‌نویسی است (از ویلیام فالکنر و ارنست همینگوی، ۲ داستان برگزیده شده است). جالب است بدانید که این کتاب اولین بار در سال ۱۳۵۱ چاپ شده است و نسخه‌ای که من خریداری کرده‌ام، چاپ دوم آن است که در سال ۱۳۷۰ در ۳۰۰۰ نسخه و توسط شرکت نشر البرز منتشر شده است.  نحوۀ آشنایی من با این کتاب لابه‌لای کتاب‌گردی‌ها، مجله‌گردی‌ها و روزنامه‌گردی‌هایی که من دوران دبیرستان در کتاب‌خانۀ عمومی شهر و همچنین کتاب‌خانۀ دبیرستانمان انجام می‌دادم؛ با نویسنده‌ها، مترجم‌ها، ناشرها و همچنین جریان‌های فکری و ادبی زیادی آشنا شدم.  از این میان، چند کتاب تأثیر ماندگاری روی ذهن من داشت؛ مثلاً «من ریاضیدانم» اثر نوربرت وینر با ترجمۀ پرویز شهریاری یا «مجموعۀ تمرین‌ها و مسائل آنالیز ریاضی» اثر دمیدویچ با ترجمۀ پرویز شهریاری، «جبر پایه» از محمد هاشم رستمی، «روش نویسندگان بزرگ معاصر» از دکتر حسین رزمجو و چندتایی دیگر. کتاب‌هایی که در بالا نام بردم به علاوۀ چندتایی دیگر که الان حضور ذهن ندارم، برای من آنقدر مهم بوده‌اند که در این سال‌ها تلاش کرده‌ام که حتی اگر شده نسخۀ دسته دوم آن‌ها را بیابم و به کتاب‌خانۀ شخصی‌ام اضافه کنم. نگاهی دقیق‌تر به کتاب استادان داستان اسماعیل فصیح اسماعیل فصیح که خود یکی از استادان داستان معاصر ایران است، با درک عمیقی که از داستان کوتاه داشته، داستان‌های خیلی خوبی را برای این مجموعه انتخاب کرده است. با اینکه خواندن این کتاب وقت زیادی از من نگرفت، اما تاثیر عمیقی روی من داشت. فهم من از داستان کوتاه و همچنین شیوۀ نوشتن من داشت. با توجه به لذتی که از خواندن داستان‌ها بردم، کتاب انرژی خیلی زیادی به من داد و یادم می‌آید که تا مدت‌ها فضاها و شخصیت‌های داستان‌ها در ذهن من زنده بودند و من آن‌ها را مدام مرور می‌کردم. این کتاب درک خیلی بهتری از داستان کوتاه به من داد. این کتاب یکی از معدود کتاب‌هایی بود که روی روند نوشتن من اثر مثبت گذاشت و مهارت‌های من را در این زمینه، چند پله بالاتر برد.

ادامه مطلب

غلبه بر قفل ذهنی: داستان ناتمام را کامل کنید

۱۶ مرداد ۱۴۰۳
0 دیدگاه

همۀ ما قفل ذهنی را تجربه کرده‌ایم. کاغذی که روبه‌روی ماست یا صفحۀ سفید هر نرم‌افزاری که با آن تایپ می‌کنیم، گاهی وقت‌ها می‌تواند ترسناک باشد. برای غلبه بر این مشکل راه‌حل‌های زیادی ارائه شده است. یکی از بهترین راه‌حل‌ها ادامه دادن یک نوشتۀ ناتمام است. این نوشتۀ ناتمام می‌تواند تمرینی باشد که مخصوص همین کار تهیه شده است یا می‌تواند چند خط یا چند پاراگراف اول از یک داستان باشد. بنابراین نیازی نیست حتماً دنبال منبعی از این نوع نوشته‌ها باشید. داستان یا رمانی که دوست دارید را بردارید، چند پاراگراف اول آن را انتخاب کنید و در جایی بنویسید یا تایپ کنید و بعد داستان یا رمان را کنار بگذارید و شروع کنید به نوشتن. تمرین خیلی خوبی خواهد بود. چند سالی دبیر انجمن ادبیات داستانی ایده بودم که بنا به دلایلی درش را تخته کردم و عطایش را به لقایش بخشیدم. داستان آن را بعداً در فرصت مناسبی خواهم نوشت. اما در این پست می‌خواهم یکی از تمرین‌هایی که برای اعضای انجمن در نظر گرفته بودم را با شما در میان بگذارم. به جز این تمرین، چندتایی تمرین دیگر هم هست که در فرصت مناسب آن‌ها را هم در همین وبلاگ منتشر خواهم کرد.

ادامه مطلب

معرفی رمان داستان دو شهر اثر چارلز دیکنز

۲۱ خرداد ۱۴۰۳
0 دیدگاه

دربارۀ نویسنده داستان دو شهر چارلز دیکنز ( ۷۰-۱۸۱۲) یکی از شناخته‌شده‌ترین مشاهیر ادبیات انگلیس است. قدرت تخیل، ظرافت طبع، تسلط بر زبان و تنوع آثار نو و خلاقش او را در زمرۀ افراد معدودی قرار داده است که به حق شایستۀ عنوان نابغه‌اند. دیکنز در سال ۱۸۳۶ با انتشار مجموعۀ پیک ویک (Pickwick paper) خیلی زود به شهرت و ثروتی که همیشه آرزویش را داشت رسید. از آن به بعد کتاب‌هایش یکی بعد از دیگری و با سرعتی باورنکردنی چاپ شدند. داستان دو شهر برای اولین بار در سال ۱۸۵۹ چاپ شد. این رمان از بسیاری جهات با سایر رمان‌های دیکنز متفاوت است: با این حال مثل تمام آثار دیکنز از خفقان و خشونتی که زیر پوست جامعه جریان دارد مایه می‌گیرد. زندگی دیکنز در حال تغییر بود. او در سال ۱۸۵۸ کمی پیش از آن که این رمان به صورت پاورقی در مجلۀ سرتاسر سال (all the year round)منتشر شود از همسرش جدا شد. هم زمان با این اتفاق ناشر کتاب‌هایش را هم عوض کرد. انقلاب و تحول بزرگی که تمام شخصیت‌های کتاب را دربرگرفته در واقع بازتاب دگرگونی زندگی شخصی دیکنز است. به نظر برخی از منتقدان وجود دو قهرمان مرد – دارنی و کارتن – حکایت از دو روی تاریک و روشن شخصیت نویسنده دارد. جالب این که شخصیت کارتن بسیار به یاد ماندنی‌تر است و جملاتی که در پایان کتاب می‌گوید از معروف‌ترین نوشته‌های زبان انگلیسی هستند.

ادامه مطلب

نگاهی به رمان «جاهای تاریک» اثر گیلیان فلین

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
0 دیدگاه

رمان جاهای تاریک اثری از گیلیان فلین در ژانر جنایی است که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد. جاهای تاریک در سال ۲۰۰۹ در لیست پرفروش‌های نیویورک تایمز قرار گرفت و نشریۀ شیکاگو تریبون (Chicago Tribune) آن را به عنوان یکی از بهترین داستان‌های سال ۲۰۰۹ برگزید. در سال ۲۰۱۵ نیز اقتباسی سینمایی از این رمان با بازی شارلیز ترون ساخته شد و روی پردۀ سینماها رفت. این اثر در ایران توسط مهدی فیاضی‌کیا ترجمه شده و انتشارات چترنگ آن را به بازار نشر روانه کرده است. پی‌رنگ رمان جاهای تاریک لیبی دخترک کوچکی است (۷ ساله) که شبی از فرط سرمای اتاق، از خواب بیدار می‌شود؛ اما متوجه صداهایی شبیه کوبیدن تبر بر چیزی می‌شود. او فریادهای مادرش را می‌شنود و صدای گریه و فریادهای خواهر دیگرش را. در حالی که یکی از خواهرانش کنار او روی تخت خوابیده است از رختخواب بیرون می‌خزد و توی کمد قایم می‌شود. بر او مسجل شده است که مادرش و خواهرش توسط فردی که صدای چکمه‌هایش را روی زمین می‌شنود دارند سلاخی می‌شوند. قاتل چکمه‌پوش گویا همدستی هم دارد! لیبی خودش را به اتاق خواب مادرش می‌رساند و از لای نرده‌های از هم باز شده فرار می‌کند. روی زمین برفی با پای برهنه فرار می‌کند و خود را به میان بوته‌هایی در آن حوالی می‌رساند. چند دقیقه بعد صدای برادرش را می‌شنود که چراغ قوه به دست به آن اطراف نور می‌اندازد و با صدای بلند می‌گوید «هرجا هستی همان جا بمان عزیزم!» فردای آن روز لیبی به خود می‌آید و خود را به خانه می‌رساند؛ در حالی که از فرط سرما تا مرز مرگ رفته است، مادرش و خواهرش را کف آشپزخانه می‌بیند که سلاخی شده‌اند. قسمتی از پیشانی مادرش به شکل مثلثی بریده شده است. تمام خانه بوی خون می‌دهد. همه جا خون پاشیده شده است. به اتاق خواب می‌رود و خواهر دیگرش را آنجا خفه شده روی تخت می‌بیند، در حالی که هنوز عروسکش در دستانش است و دمپایی به پا دارد. روی دیوار ستاره‌ شیطان‌پرستی را با خون مقتولان نقاشی کرده‌اند. لیبی را به بیمارستان منتقل می‌کنند و چند تا از انگشت‌های دست و پای او که در اثر سرما فاسد شده‌اند را خارج می‌کنند. پلیس روی این پرونده خیلی زود به نتیجه می‌رسد و بن برادر لیبی را قاتل تشخیص می‌دهد. بن خودش هیچ مقاومتی در مقابل شواهدی که در دادگاه علیه او ارائه می‌شود نشان نمی‌دهد. لیبی هم علیه او شهادت می‌دهد و او به زندان می‌افتد. حالا ۲۵ سال از آن روزها گذشته است و چند نفری تحت عنوان «باشگاه کشتار» پیدا شده‌اند که با مطالعهٔ پرونده تناقض‌هایی را در آن یافته‌اند. آنها پرسش‌هایی جدی در خصوص روند حل مسئله توسط پلیس مطرح می‌کنند و معتقدند شواهد به اندازه کافی بررسی نشده‌اند و خیلی از مسائلی که توی پرونده وجود دارند بی‌پاسخ رها شده‌اند: این گروه معتقدند شواهد به اندازه کافی گویای بی‌گناهی بن هستند و شهادت لیبی بر مبنای تلقین‌های ادارۀ پلیس بوده است.

ادامه مطلب

نگاهی به کتاب زنگ آهنگین و شبی که مرد

۲۲ آذر ۱۴۰۲
2 دیدگاه

دیشب خواندن کتاب «زنگ آهنگین و شبی که مرد» از آیزاک آسیموف را تمام کردم. این کتاب را تا حالا نخوانده بودم. کتاب شامل دو داستان کوتاه به نام‌های «زنگ آهنگین» و «شبی که مرد» است. کتاب را هم خیلی راحت نام‌گذاری کرده‌اند: زنگ آهنگین و شبی که مرد. این کتاب را خانم مینا لزگی ترجمه کرده و نشر ققنوس آن را به عنوان شمارۀ هجدهم مجموعۀ پانوراما به چاپ رسانده است. (لینک کتاب در سایت نشر ققنوس) ترجمۀ اثر چنگی به دل نمی‌زند. نثر کتاب گاهی خیلی نامفهوم و اکثر اوقات غیرسلیس و رباتیک است. به این خط توجه کنید: «هیچ چیز بیشتر از موفقیت در عدم ارائه اسناد لازم برای اثبات حضور نداشتن در محل جرم، برای بی‌گناه به نظر رسیدن سودمند نیست.» در مجموع کتاب به یک بار خواندنش می‌ارزد. با توجه به حجم کتاب، خواندن آن یک روزی بیشتر وقت نمی‌گیرد و توصیه می‌کنم نگاهی به آن بیندازید. چقدر خوب می‌شد نشر ققنوس برای چاپ‌های بعدی، کتاب را یک بار دیگر ویراستاری می‌کردند.

ادامه مطلب

نقد و بررسی رمان مغازۀ خودکشی

۲۲ آبان ۱۴۰۲
5 دیدگاه

رمان مغازۀ خودکشی (به فرانسوی: Le magasin des suicides) اثر رمان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس و کاریکاتوریست شهیر فرانسوی ژان تولی است. تلفظ درست‌تر این نام ژان توله (Jean Teulé) است که در فارسی ژان تولی هم گفته می‌شود. رمان مغازۀ خودکشی در سال ۲۰۰۶ نوشته شد، اولین بار در سال ۲۰۰۷ توسط انتشارات Julliard منتشر شد و بلافاصله توجهات زیادی را به خود جلب کرد. در سال ۲۰۱۲ از روی این رمان، فیلمی به همین نام ساخته شد. رمان مغازۀ خودکشی به صورت اپیزودی و در ۳۴ بخش نوشته شده است. هر کدام از این بخش‌ها برش متفاوتی از زندگی خانوادۀ آقای تواچ صاحب مغازۀ خودکشی است؛ به این ترتیب که هر بخش دقیقاً ادامۀ بخش قبلی نیست ولی از لحاظ زمانی، تمام بخش‌ها بر روی یک خط واحد قرار دارند. شخصیت‌های اصلی این رمان آقای میشیما تواچ (پدر خانواده)، لوکریس تواچ (مادر خانواده)، ونسان تواچ (پسر بزرگ)، مرلین تواچ (دختر خانواده) و آلن تواچ (پسر کوچکتر و فرزند آخر خانواده) هستند. وجه تسمیه شخصیت‌های رمان نیاز به توضیح خاصی ندارد، چون همانطور که می‌دانید این اسامی از نام شخصیت‌هایی مانند ونسان ونگوک، مرلین مونرو، آلن تورینگ و … اقتباس شده‌اند. رمان مغازۀ خودکشی نثری ساده، روان، به دور از صنایع ادبی و در عین حال پرمحتوایی دارد. هر جمله به این دلیل در متن قرار گرفته است که حرفی برای گفتن دارد. جمله‌نویسی برای پرحجم کردن کتاب الگوی ژان تولی نبوده است. به همین دلیل رمان مغازۀ خودکشی کم‌حجم اما پربار است. من این رمان را با ترجمۀ احسان کرم‌ویسی خواندم که نشر چشمه «زحمت» چاپ آن را کشیده است. ولی نشرهای دیگری هم هستند که این کتاب را به بازار عرضه کرده‌اند. با توجه به اینکه من این کتاب را از دوستی به امانت گرفتم، انتخابی در اینکه کتاب از چه نشر و چه مترجمی باشد نداشتم. اما اگر به هر دلیلی انتخاب با من بود ترجیح می‌دادم کتابی غیر از آنچه نشر چشمه بیرون داده است را انتحاب کنم. طرح جلد کتاب (دقیقاً مثل تمام طرح جلدهای نشر چشمه) خیلی پیش پا افتاده و زشت است. ناشرهای دیگر طرح جلدهای خیلی بهتری برای کتاب‌هایشان طراحی می‌کنند. و بالاخره شیونامۀ ویراستاری نشر چمشه که کمی عجیب و غریب است. در بعضی موارد کلماتی به صورت نیم‌فاصله نوشته شده‌اند که اصلاً نیم فاصله ندارند؛ و همچنین اصرار بر استفاده از «ی» چسبان در انتهای کلمات به جای «ـۀ» که موسوم به «سریاء» یا «ی کوچک» است، برای من خیلی آزاردهنده بود. (چون مقاله به اندازۀ کافی طولانی شده است، از ذکر مثال در این مورد پرهیر می‌کنم) این مقاله را ببینید: می‌خواهی بمیری؟ من رو ببوس صحنۀ آغازین رمان یک شروع تمام‌کننده است و به تنهایی تمام حرف‌هایی که نویسنده می‌خواسته بگوید را به ما می‌رساند. پیرزنی که داخل مغازۀ خودکشی است، کودک داخل کالسکه‌ای خاکستری رنگ را می‌بیند و متوجه می‌شود که کودک در حال خندیدن است: «آه داره می‌خنده!». و مادر کودک در جواب می‌گوید: «پسر من می‌خنده؟ نخیر خانم، فقط داره شکلک درمی‌آره. آخه چه دلیلی داره تو این دنیای نکبت لبخند بزنه؟» (ص۷)

ادامه مطلب

داستان مینیمال؛ کمتر حرف زدن ولی بیشتر گفتن

۳ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

فلسفۀ وجودی داستان مینیمال در این دو جمله خلاصه می‌شود: اگر بتوانیم حرفمان را در سه جمله بگوییم چرا باید چهار جمله حرف بزنیم؟ اگر می‌توانیم با جملات سه کلمه‌ای منظورمان را برسانیم چرا باید جملات ما چهار کلمه داشته باشند. از آن جایی که به مرور تبدیل شده‌ام به آدمی که تمایل دارم کمتر حرف بزنم ولی بیشتر بگویم، داستان مینیمال برای من نوع قابل توجهی در نویسندگی خلاق است. بارها پیش آمده که از خواندن کتابی چندصد صفحه‌ای ناامید شده‌ام. چون که هر چه بیشتر جلو رفته‌ام دیده‌ام که حرف‌های کمتری برای گفتن وجود دارد. و چه بسا که در همان موضوع پست وبلاگی را خوانده‌ام که با چندهزار کلمه کاری بسیار بهتر از آن کتاب چندصد صفحه‌ای انجام داده است. گاهی سعی کرده‌ام داستان مینیمال بنویسم. به مرور در این وبلاگ منتشرشان را می‌کنم. یکی هم داستان زیر است: داستان میمینال سگ بودن یک مرد وارد کوچه شد. یک کت و شلوار سفید با پیراهن سفید پوشیده بود. چند قدمی برنداشت که سگ کثیفی را در انتهای دیگر کوچه دید راهش را کج کرد و از کوچه بیرون رفت. با خودش گفت این سگ ممکن است لباس مرا کثیف کند، الان فرصت اینکه قبل از مهمانی دوباره برگردم لباسم را عوض کنم ندارم. دو سگی وارد کوچه شد. تازه از بازی با آب توی جوی کنار خیابان بیرون آمده بود. هنوز مقدار زیاد لجن روی موهای بدنش بود. مردی را دید که در انتهای دیگر کوچه با دیدن او مسیرش را عوض کرد و از کوچه بیرون رفت. در خود احساس غرور کرد و گفت: او از من ترسید. احتمالاً خیلی‌ها هستند که از من می‌ترسند. سگ بودن چقدر خوب است. نوشتۀ اسماعیل اصلانی دیرانلو  چقدر خوب است که شما هم چند داستان چندکلمه‌ای یا چندجمله‌ای در قسمت کامنت‌ها بنویسید. اطلاعات بیشتر توصیه می‌کنم دو مقالۀ زیر را هم مطالعه کنید. توجه داشته باشید به داستان‌های مینیال فلش فیکشن (flash fiction) هم می‌گویند. در همین زمینه یک مجموعه داستان به نام sudden fiction منتشر شده است که معروف‌ترین اثر در این حوزه است. این کتاب در ایران با ترجمه اسدالله امرایی و نشر قطره منتشر شده است. Sudden Fiction (Continued) Flash fiction چند داستات بیشتر در زیر لیستی از دیگر داستان‌های مرا می‌بینید که به نوعی روحیۀ مینیمالیستی دارند در همین زمینه Image by Freepik

ادامه مطلب

قفل ذهنی در نوشتن: اولین کلمه روی کاغذ

۶ دی ۱۴۰۰
0 دیدگاه

قفل ذهنی در اصطلاح به وضعیتی می‌گویند که در آن هیچ چیزی به ذهن خطور نمی‌کند تا آن را به روی کاغذ بیاوریم. آیا واقعاً این طور است که چیزی به ذهن خطور نمی‌کند و حرفی برای گفتن وجود ندارد یا اینکه ما توانایی بیرون کشیدن ایده‌ها از ذهن را نداریم؟ تجربه ثابت کرده که گزینۀ دوم درست است. یعنی حرف‌های زیادی هست که بگوییم و ایده‌های خوبی هست که آن‌ها را از ذهن بیرون بکشیم، ولی در اثر عواملی فعلاً ارتباط ذهن با دست قطع شده و نمی‌توانیم آنچه در ذهن می‌گذرد را روی کاغذ بیاوریم. چند دلیل وجود دارد که فرد دچار قفل ذهنی می‌شود: دلایل به وجود آمدن قفل ذهنی ۱) نداشتن عادت روزانۀ نوشتن وقتی به طور روزانه می‌نویسیم ارتباط ذهن و دست به طور مرتب کم و کم‌تر می‌شود. طوری که روزی می‌رسد که به راحتی می‌توانیم هر چه در ذهن است را به روی کاغذ بیاوریم. اما اگر ننویسیم بعد از مدتی چشمۀ نوشتن خشک می‌شود. ۲) منتظر ایدۀ عالی و بزرگ بودن! وقتی صحبت از عادت روزانۀ نوشتن می‌شود اولین سؤالی که مطرح می‌شود این است که از چه بنویسیم؟ پاسخ خیلی ساده است: از تجربه‌های هر روز و هر چیزی که در ذهن می‌گذرد. نباید منتظر ایده‌های بزرگ و عالی باشید؛ بلکه باید آن‌ها را خلق کنید. ایده‌های بزرگ لابه‌لای همین نوشته‌های روزانه متولد شده و رشد می‌کنند. تا عادت روزانۀ نوشتن را در خود رشد ندهید، ایده‌های خوب و ناب هم پرورش نمی‌یابند. به جای اینکه منتظر ایده‌های خاص باشید در مورد فیلمی که آن روز دیده‌اید، کتابی که خوانده‌اید، آدم‌هایی که با آن‌ها برخورد داشته‌اید، موزیکی که گوش کرده‌اید و تمام اتفاق ریز و درشت روزمره بنویسید. شکستن قفل ذهنی: اولین کلمه روی کاغذ همه چیز از اولین کلمه‌ای شروع می‌شود که روی کاغذ می‌آورید. اولین کلمه با خودش دومین کلمه را می‌آورد و به همین ترتیب بعد از مدتی متوجه می‌شوید که یکی دو صفحه نوشته‌اید. حین نوشتن، به چیزی فکر نکنید! برنگردید و جملات را نخوانید و آن‌ها را ویرایش نکنید. به این فکر نکنید که اگر این چیزی که می‌نویسم را دیگران بخوانند چه قضاوتی خواهند کرد. فقط بنویسید. هر آنچه توی ذهن است را روی کاغذ بیاورید و بگذارید این فرایند تمام شود. برای ویرایش کردن، بازخوانی و بازنویسی وقت دیگری اختصاص دهید. به این هم فکر نکنید که دیگران در مورد این نوشته چه خواهند گفت. شاید شما هرگز آن نوشته را منتشر نکنید یا برای کسی نخوانید. هیچ نویسنده‌ای اولین پیش‌نویس رمان یا داستان کوتاهش را منتشر نکرده است. ولی همه چیز از همان اولین پیش‌نویس شروع شده است. اولین کلمه‌ای که به ذهنتان می‌آید را روی کاغذ بیاورید و به همین ترتیب پیش بروید. بی‌برنامه، بی‌هدف و بدون اینکه به پایان‌بندی متن فکر کنید فقط بنویسید. اگر امروز با کسی بحث کرده‌اید، اگر اتفاق خوبی در زندگی‌تان افتاده، اگر جرقۀ چشمی دل شما را ربوده است، اگر کتابی خوانده‌اید که راجع به آن نظراتی دارید، اگر فیلمی دیده‌اید که شما را تحت تأثیر قرار داده است، اگر … اگر … هر چه که …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام