یکم) تو میتوانی کشف ساده من از زندگی باشی. چرا گفتم ساده؟ نه قضیه آنقدرها هم ساده نیست. یک کشف است! کشف یعنی اینکه تا حالا غافل و سردرگم بودهای و ناگهان چیزی توی ذهنت اتفاق میافتد که متوجه چیزی میشوی که تا حالا نبودهای. برای این که این جرقه در ذهنت رخ بدهد باید نگاهت به دنیای اطرافت تغییر کند. باید با چشمهای بازتری به بیرون نگاه کنی. خوب حالا به نظرت این کار سادهای است که یک نفر آدم سر به هوا و حواس پرت، موفق به کشفی شود که زندگیاش و تمام دنیای ذهن و روحش را عوض کند؟ باید چیزی باشد که با بقیه چیزها فرق کند. چرا گفتم چیز؟ باید کسی باشد که با بقیه آدمها فرق داشته باشد تا باعث این تحول ذهنی و روحی بشود. تو همان کشفی هستی که نه ساده هستی، نه ساده اتفاق میافتی و نه بودنت را میشود ساده
ادامۀ مطلبمیروم قدم بزنم، اولین نفری که به من لبخند زد، خودم را نمیکشم
