امروز: شنبه، ۲۳ خرداد ۱۴۰۵

نقد و بررسی رمان مغازۀ خودکشی

۲۲ آبان ۱۴۰۲
5 دیدگاه

رمان مغازۀ خودکشی (به فرانسوی: Le magasin des suicides) اثر رمان‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس و کاریکاتوریست شهیر فرانسوی ژان تولی است. تلفظ درست‌تر این نام ژان توله (Jean Teulé) است که در فارسی ژان تولی هم گفته می‌شود. رمان مغازۀ خودکشی در سال ۲۰۰۶ نوشته شد، اولین بار در سال ۲۰۰۷ توسط انتشارات Julliard منتشر شد و بلافاصله توجهات زیادی را به خود جلب کرد. در سال ۲۰۱۲ از روی این رمان، فیلمی به همین نام ساخته شد. رمان مغازۀ خودکشی به صورت اپیزودی و در ۳۴ بخش نوشته شده است. هر کدام از این بخش‌ها برش متفاوتی از زندگی خانوادۀ آقای تواچ صاحب مغازۀ خودکشی است؛ به این ترتیب که هر بخش دقیقاً ادامۀ بخش قبلی نیست ولی از لحاظ زمانی، تمام بخش‌ها بر روی یک خط واحد قرار دارند. شخصیت‌های اصلی این رمان آقای میشیما تواچ (پدر خانواده)، لوکریس تواچ (مادر خانواده)، ونسان تواچ (پسر بزرگ)، مرلین تواچ (دختر خانواده) و آلن تواچ (پسر کوچکتر و فرزند آخر خانواده) هستند. وجه تسمیه شخصیت‌های رمان نیاز به توضیح خاصی ندارد، چون همانطور که می‌دانید این اسامی از نام شخصیت‌هایی مانند ونسان ونگوک، مرلین مونرو، آلن تورینگ و … اقتباس شده‌اند. رمان مغازۀ خودکشی نثری ساده، روان، به دور از صنایع ادبی و در عین حال پرمحتوایی دارد. هر جمله به این دلیل در متن قرار گرفته است که حرفی برای گفتن دارد. جمله‌نویسی برای پرحجم کردن کتاب الگوی ژان تولی نبوده است. به همین دلیل رمان مغازۀ خودکشی کم‌حجم اما پربار است. من این رمان را با ترجمۀ احسان کرم‌ویسی خواندم که نشر چشمه «زحمت» چاپ آن را کشیده است. ولی نشرهای دیگری هم هستند که این کتاب را به بازار عرضه کرده‌اند. با توجه به اینکه من این کتاب را از دوستی به امانت گرفتم، انتخابی در اینکه کتاب از چه نشر و چه مترجمی باشد نداشتم. اما اگر به هر دلیلی انتخاب با من بود ترجیح می‌دادم کتابی غیر از آنچه نشر چشمه بیرون داده است را انتحاب کنم. طرح جلد کتاب (دقیقاً مثل تمام طرح جلدهای نشر چشمه) خیلی پیش پا افتاده و زشت است. ناشرهای دیگر طرح جلدهای خیلی بهتری برای کتاب‌هایشان طراحی می‌کنند. و بالاخره شیونامۀ ویراستاری نشر چمشه که کمی عجیب و غریب است. در بعضی موارد کلماتی به صورت نیم‌فاصله نوشته شده‌اند که اصلاً نیم فاصله ندارند؛ و همچنین اصرار بر استفاده از «ی» چسبان در انتهای کلمات به جای «ـۀ» که موسوم به «سریاء» یا «ی کوچک» است، برای من خیلی آزاردهنده بود. (چون مقاله به اندازۀ کافی طولانی شده است، از ذکر مثال در این مورد پرهیر می‌کنم) این مقاله را ببینید: می‌خواهی بمیری؟ من رو ببوس صحنۀ آغازین رمان یک شروع تمام‌کننده است و به تنهایی تمام حرف‌هایی که نویسنده می‌خواسته بگوید را به ما می‌رساند. پیرزنی که داخل مغازۀ خودکشی است، کودک داخل کالسکه‌ای خاکستری رنگ را می‌بیند و متوجه می‌شود که کودک در حال خندیدن است: «آه داره می‌خنده!». و مادر کودک در جواب می‌گوید: «پسر من می‌خنده؟ نخیر خانم، فقط داره شکلک درمی‌آره. آخه چه دلیلی داره تو این دنیای نکبت لبخند بزنه؟» (ص۷)

ادامه مطلب

آیا حافظۀ انسان قابل اعتماد است؟ نگاهی به سریال unbelievable

۱۷ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

سریال «unbelievable» با صحنۀ گزارش یک تجاوز به یک دختر ۱۶ ساله شروع می‌شود. دختر به پلیس گزارش کامل آنچه رخ داده را می‌دهد، بعد از نیم ساعت سروکلۀ کاراگاهی که مسئول این پرونده شده است پیدا می‌شود و او هم از دختر می‌خواهد شرح ماوقع را به طور کامل توضیح دهد. سپس او را در بیمارستان می‌بینیم و روال آزمایشات و معاینات. در بیمارستان هم از او می‌خواهند که شرح آنچه بر او رفته است را با دقت بیان کند. تا اینجا او برای سه فرد متفاوت ماجرا را شرح داده است. سپس او را در ادارۀ پلیس می‌بینم که از او خواسته شده برای بار چهارم همه چیز را شرح دهد و سپس آن‌ها روی کاغذ بیاورد. یکی دو روز بعد دختر متهم به این می‌شود که در داستان او ناهماهنگی‌های زیادی وجود دارد. دختر تحت فشار زیادی است ولی متهم به این شده است که داستانی را از خود درآورده تا توجه عمومی را جلب کند. ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. آزار عمومی شروع می‌شود؛ چرا که او یک «دروغگو» است. اما آیا او واقعاً دروغ گفته است؟ کار به آزار عمومی و خبرپراکنی‌ها در سایت‌ها و رسانه‌های محلی ختم نمی‌شود. او از سوی دادگاه به جرم «گزارش دروغ به پلیس» فراخوانده می‌شود.  اما این دختر کیست؟  مِری ۱۶ ساله بدون سرپرست که تاکنون توسط چند خانواده مورد سرپرستی قرار گرفته فردی تنهاست که در اتاقی مربوط به جمعیتی که احتمالاً سرپرست است زندگی می‌کند. او برای گذران عمر خود در یک فروشگاه کار می‌کند و البته همانطور که حدس آن سخت نیست از جامعۀ اطراف خود مورد آزار قرار می‌گیرد.  ماجرای این ناهماهنگی در روایت‌ها چیست؟ موضوع ساده است. حافظۀ انسان آنقدرها هم قابل اعتماد نیست. ما تحت فشار رفتارهای متفاوتی داریم. وقتی فردی در گوشۀ رینگ تحت فشار قرار گیرد و مرتب از او سؤالات متفاوتی به صورت مکرر پرسیده شود، خیلی محتمل است که ذهن اطلاعات درست و غلط را با هم در هم آمیزد. این اتفاقی است که ما در هر روز و در هر ساعت زندگی خود با ان طرفیم. خیلی از خاطرات ما مخدوش هستند و ما اصلاً حتی فکر هم نمی‌کنیم که خیلی از خاطرات ما غیر قابل اعتماد باشند.  برای ذهن انسان فرقی بین واقعیت، خیال، خواب، آرزو و … وجود ندارد. بنابراین در حالتی که فشار روی ذهن بیشتر و بیشتر شود، خطاهای ذهن هم بیشتر می‌شود. همۀ ما تجربه کرده‌ایم که وقتی زیر بار فشار زیادی از استرس هستیم حتی طبیعی‌ترین چیزها را هم یادمان نمی‌آید چه برسد به اینکه بخواهیم راجع به ماجرایی ترسناک و دردناکی که در کمتر از نیم ساعت بر ما رفته است را با تمام جزئیات توضیح دهیم.  ذهن خطاهای زیادی دارد و ما نباید به طور کامل و صد در صد به ذهن خود اتکا کنیم. باید روی خودمان کار کنیم تا در موقعیت‌هایی که فشار عصبی روی ماست کنترل فکر و حافظۀ خود را از دست ندهیم.  ذهن انسان قابل اعتماد نیست. 

ادامه مطلب

نگاهی به سریال روانکاو Mentalist

۱۴ آبان ۱۴۰۲
9 دیدگاه

سریال روانکاو Mentalist به مدت ۷ سال (۲۰۱۵ – ۲۰۰۸) بر روی آنتن بود و در این مدت توانست طرفداران زیادی را جذب کند. شخصیت اصلی این سریال فردی است به نام «پاتریک جین» (Patrick Jane) که شخصیت یک باهوش بی‌عیب و نقص هالیوودی را نمایندگی می‌کند. پاتریک جِین یک شعبده‌باز و واسط روح است که در یک برنامۀ تلویزیونی حرف‌های توهین‌آمیز و تحقیرآمیزی را علیه یک قاتل زنجیره‌ای به نام «جان قرمزی» بر زبان می‌آورد و او هم در تلافی این کار و برای ادب کردن پاتریک، زن و دختر او را به طرز وحشیانه‌ای به قتل می‌رساند. داستان سریال روانکاو Mentalist حول همین محور می‌چرخد که پاتریک قرار است جان قرمزی (Red John) را دستگیر کند. البته در کنار داستان اصلی، داستان‌های فرعی زیادی هم هستند که هر قسمت با آن‌ها مواجه هستیم تا پا به پای پاتریک پیش برویم و با در حل مسألۀ یافتن قاتل سریالی موسوم به جان قرمزی همراه شویم. پاتریک یک دورۀ افسردگی طولانی مدت را طی می‌کند و به کمک روانکاو خود رفته رفته به دنیای واقعی باز می‌گردد. یک روز به دفتر CBI رفته و از آن‌ها می‌خواهد روند تحقیقات مربوط به پروندۀ جان قرمزی را با او در میان بگذارند! او مانند یک طلبکار همان دور و برها می‌چرخد و آهسته آهسته وارد روند تحقیقات پروندۀ قتل دیگری می‌شود که همان روز اتفاق افتاده است. او با توانایی خیلی بالایی که در حل مسائل دارد می‌تواند ابعاد تاریک پرونده را روشن کرده و قاتل را شناسایی کند. و به این ترتیب او به عنوان مشاور با CBI وارد همکاری می‌شود. به همین سادگی! انگار ادارۀ پلیس به هر فردی که از در داخل شود این فضا را می‌دهد که در اداره برای خود بچرخد و در جریان اطلاعات پروندۀ یک قاتل زنجیره‌ای قرار بگیرد، او را با خود این طرف و آن طرف ببرند و سپس به عنوان مشاور او را در خدمت بگیرند. هیچ نشانی از این که پاتریک جین تحصیلات دانشگاهی دارد در داستانِ فیلم وجود ندارد. او کودکی خود را به همراه پدر به عنوان یک شعبده‌باز سپری کرده است و بعد در نقش یک واسط روح ظاهر می‌شده است. به قول خودش سر مردم کلاه می‌گذاشته تا از تمایل آن‌ها در ارتباط برقرار کردن با روح درگذشتگان خود پولی به جیب بزند. همین تنها چیزهایی است که از گذشتۀ او می‌دانیم. سریال روانکاو Mentalist هفت سال بر روی آنتن بود و امتیاز ۸.۲ را در IMDB از آن خود کرده است. (اینجا). اگر فرض کنیم که سریال ته‌مایۀ طنز دارد، در این صورت سر تا پایِ نوشتۀ من اهمیت خود را از دست می‌دهد، اما با نگاهی به صفحۀ ویکی‌پدیای سریال روانکاو Mentalist می‌بینیم ژانر این سریال این گونه معرفی شده است: Genre: Crime drama; Mystery thriller; Police procedural

ادامه مطلب

گربه‌ای در حیاط (داستان مینیمال)

۱۲ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

یک دنیا خستگی را در وجودم حس می‌کنم. لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم، رخت‌خوابم را پهن می‌کنم، لامپ اتاق را خاموش می‌کنم و زیر پتو می‌خزم. چند لحظه بعد صدای پایین آمدن گربه از نردبان می‌آید. هر بار که لامپ اتاقم خاموش می‌شود سروکلۀ او هم پیدا می‌شود. انگار کمین می‌کند تا من بخوابم و او هم بیاید. هر شب وضع همین است. صدای پاره کردن پلاستیک آشغال‌ها را می‌شنوم. می‌روم بیرون او را فراری بدهم، او هم تا صدای پایم را می‌شنود می‌گذارد به فرار و دیگر نمی‌آید. شاید هم آنقدر صبر می‌کند تا من بخوابم و بعد برگردد. توی جایم غلت می‌خورم، خسته‌ام اما خوابم نمی‌برد. این دفعه روی این پهلویم غلت میزنم. صدای پایین آمدن گربه از نردبان بلند می‌شود. امشب حوصلۀ اینکه بیرون بروم و گربه را فراری بدهم ندارم. نهایتش این است که فردا باید خودم حیاط را تمیز کنم. سروصدای توی حیاط بیشتر می‌شود. اعصابم را به هم می‌ریزد. برمی‌خیزم و پردۀ پنجره را کنار می‌زنم. گربه را می‌بینم که رو به پنجره و نگران به من ایستاده است. قصد سمت در اتاق را می‌کنم او هم نیت مرا می‌خواند و از روی نردبان پا به فرار می‌گذارد. عجیب است که وقتی توی اتاق دراز کشیده‌ام و او از نردبان پایین می‌آید انگار که یک مرد روی نردبان باشد: نردبان کاملاً تکان می‌خورد و صدایش کل مغزم را خراش می‌دهد؛ اما الان که توی حیات هستم و فرار او را می‌بینم بالا رفتنش از نردبان اصلاً صدایی ندارد. شاید این هم جزو قوانین مورفی است. برمی‌گردم به اتاق و می‌خزم زیر پتو. پنجرۀ اتاق را می‌بندم تا اگر دوباره برگشت متوجه صدایش نشوم. دیشب نخوابیده‌ام، تمام امروز را هم پشت سیستم بوده‌ام. هر جور شده باید بخوابم من به این خواب نیاز دارم. از فرط خستگی و کم‌خوابی به جای اینکه مثل مرده بی‌جان شوم، تازه بدخواب هم شده‌ام. صدای باد ملایمی که لای برگ‌های درخت باغ همسایه می‌خرامد را می‌شنوم. از خیابان صدای ماشینی می‌آید که دور می‌شود. صدای تیک تاک عقربه‌های ساعت توی اتاق طنین‌انداز شده است. از فرط سکوت، صدای سوت گوشم را هم می‌شنوم. همین‌طور بگذرد ۵ دقیقه بعد خوابیده‌ام. چند بار توی جایم از این پهلو به پهلو می‌شوم. چشمهایم به تاریکی عادت کرده است. اثر نور تیر چراغ برق توی کوچه با سایۀ برگ درخت موی توی حیاط ادغام شده است. با صدای تیک تاک ساعت، سایه‌ها روی دیوار می‌رقصند. روی پهلویم غلت دیگری می‌زنم، رقص تمام می‌شود. صدای گنجشکی از ته باغ همسایه می‌آید. فکر کنم صدای آب را می‌شنوم. خنکی بادی که توی باغ در جریان است را روی پوست حس می‌کنم. اگر چند دقیقه دیگر با همین سکوت بگذرد خوابم می‌برد. شاید اگر چند لحظه بیشتر رقص آدم‌های روی دیوار را ببینم بهتر باشد. کسی نیست، همه رفته‌اند. دوباره صدای نردبان در حیاط طنین‌انداز می‌شود. چرا صدای نردبان اینقدر زیاد است؟ لعنت به تو مورفی! چند لحظه بعد صدای پاره شدن پلاستیک گره زده شدۀ آشغال‌ها را می‌شنوم. درست مثل اینکه دستان یک مرد پلاستیک را از هم بدرد. می‌خواهم طوری این گربه را بترسانم که …

ادامه مطلب

حکایت کافه‌هایی که مثل قارچ همه جا سبز شده‌اند

۴ آبان ۱۴۰۲
2 دیدگاه

یک دختر خانم دم در گذاشتن که با لبخند و چرب زبانی ما رو به داخل هدایت کرد. داخل یکی از اتاق‌های کافه شدیم. میزی که کنار پنجره بود رو انتخاب کردیم؛ که هم برای چهار نفر فضای کافی داشت و هم دید خوبی به منظرۀ پر از گل و درخت حیات پیش روی چشم ما بود. به محض اینکه روی صندلی‌ها نشستیم دیدم همه‌شون خیس هستن. رفتم و اعتراض کردم. همون خانم چرب زبان با بی‌تفاوتی و خونسردی تمام گفت یادش رفته به ما بگه. و بعد چیزی نگفت. یک میز دیگه رو انتخاب کردیم، سریع اومد و گفت: «اونجا رزرو شده، اگر نیم ساعته تشریف می‌برین اونجا بشینین!» و دوباره بدون اینکه پیشنهادی برای نشستن به ما بده رفت. با مکث و دودلی میز رو عوض کردیم. مجبور شدیم دو تا صندلی از پای یک میز دیگه بیاریم تا میز چهار نفره بشه. قیمت‌ها هم البته داستان داشت. قهوه اسپرسو ۴۵ هزارتومانی ارزانترین گزینۀ منو بود. اون خانم چرب زبان دوباره اومد که سفارش بگیره ازش فرصت خواستیم تا انتخاب کنیم. بعد از یکی دو دقیقه انتخاب کردیم و علی رفت که سفارش‌ها رو بده. سریع برگشت و گفت امروز باریستا نیومده کلاً نوشیدنی گرم نداریم. من هم بدون مکث گفتن بریم. بدون خداحافظی و بدون اینکه به خودم زحمت بدم به حرف‌های اون خانم چرب زبان گوش بدم اونجا رو ترک کردیم. کافه داری شعور، کلاس کاری و شخصیت والا می‌خواد. کار هر آدم بیکاری و الافی نیست بخواد کافه بزنه. (این یادداشت تکمیل می‌شود) در همین زمینه Image by pikisuperstar on Freepik

ادامه مطلب

داستان مینیمال؛ کمتر حرف زدن ولی بیشتر گفتن

۳ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

فلسفۀ وجودی داستان مینیمال در این دو جمله خلاصه می‌شود: اگر بتوانیم حرفمان را در سه جمله بگوییم چرا باید چهار جمله حرف بزنیم؟ اگر می‌توانیم با جملات سه کلمه‌ای منظورمان را برسانیم چرا باید جملات ما چهار کلمه داشته باشند. از آن جایی که به مرور تبدیل شده‌ام به آدمی که تمایل دارم کمتر حرف بزنم ولی بیشتر بگویم، داستان مینیمال برای من نوع قابل توجهی در نویسندگی خلاق است. بارها پیش آمده که از خواندن کتابی چندصد صفحه‌ای ناامید شده‌ام. چون که هر چه بیشتر جلو رفته‌ام دیده‌ام که حرف‌های کمتری برای گفتن وجود دارد. و چه بسا که در همان موضوع پست وبلاگی را خوانده‌ام که با چندهزار کلمه کاری بسیار بهتر از آن کتاب چندصد صفحه‌ای انجام داده است. گاهی سعی کرده‌ام داستان مینیمال بنویسم. به مرور در این وبلاگ منتشرشان را می‌کنم. یکی هم داستان زیر است: داستان میمینال سگ بودن یک مرد وارد کوچه شد. یک کت و شلوار سفید با پیراهن سفید پوشیده بود. چند قدمی برنداشت که سگ کثیفی را در انتهای دیگر کوچه دید راهش را کج کرد و از کوچه بیرون رفت. با خودش گفت این سگ ممکن است لباس مرا کثیف کند، الان فرصت اینکه قبل از مهمانی دوباره برگردم لباسم را عوض کنم ندارم. دو سگی وارد کوچه شد. تازه از بازی با آب توی جوی کنار خیابان بیرون آمده بود. هنوز مقدار زیاد لجن روی موهای بدنش بود. مردی را دید که در انتهای دیگر کوچه با دیدن او مسیرش را عوض کرد و از کوچه بیرون رفت. در خود احساس غرور کرد و گفت: او از من ترسید. احتمالاً خیلی‌ها هستند که از من می‌ترسند. سگ بودن چقدر خوب است. نوشتۀ اسماعیل اصلانی دیرانلو  چقدر خوب است که شما هم چند داستان چندکلمه‌ای یا چندجمله‌ای در قسمت کامنت‌ها بنویسید. اطلاعات بیشتر توصیه می‌کنم دو مقالۀ زیر را هم مطالعه کنید. توجه داشته باشید به داستان‌های مینیال فلش فیکشن (flash fiction) هم می‌گویند. در همین زمینه یک مجموعه داستان به نام sudden fiction منتشر شده است که معروف‌ترین اثر در این حوزه است. این کتاب در ایران با ترجمه اسدالله امرایی و نشر قطره منتشر شده است. Sudden Fiction (Continued) Flash fiction چند داستات بیشتر در زیر لیستی از دیگر داستان‌های مرا می‌بینید که به نوعی روحیۀ مینیمالیستی دارند در همین زمینه Image by Freepik

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام