امروز: چهارشنبه، ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

آوازی کوتاه برای پدربزرگ

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

حالا همۀ بچه‌هایش رفته بودند، شب از نیمه گذشته بود و او دوباره از هجوم بی‌خوابی و فکر و خیال به زیرزمین پناه آورده بود. روی صندلی راحتی یک نفره نشسته بود و تفنگ شکاری قدیمی‌اش را در دست گرفته بود. قنداق آن را روی زمین گذاشته بود، لولۀ آن را زیر دماغش گرفته بود و به دیوار رو‌به‌رو زل زده بود که فقط یک قاب عکس روی آن کوبیده شده بود: زن جوانی دستش را انداخته بود دور کمر مردی که یک هوا از او قدبلندتر بود. مرد دستش را دور گردن زن انداخته بود. باد دست انداخته بود توی موهای بلند و شرابی رنگ زن و لبخند بزرگ و بی‌ریای او را زیباتر کرده بود. مرد اما لبخندی نداشت. سمت بالای صورتش زیر سایۀ کلاه لبه‌دارش گم شده بود. یک تی‌شرت سورمه‌ای رنگ و یک شلوار جین آبی به تن داشت. با حالت تحکم‌آمیزی زل زده بود به دوربین. زن اما بی‌تاب می‌نمود. تاپ توری و شلوارک سفیدرنگی به تن داشت. نه عینک دودی بزرگی به چشم داشت و نه قاب شیشه‌ای که بر روی عکس انداخته شده بودند، هیچ‌کدام نمی‌توانست شیطنت و شادابی زن جوان را پنهان کنند. پیرمرد لولۀ تفنگ را میان دستانش فشرد. داغی آن را حس کرد. بوی باروت در فضا پیچید. مرد و زن جوان در یک دشت آفتابی عکس گرفته بودند که مشخص نبود کجای این کرۀ خاکی است. از درخت‌هایی که پشت سرشان بود و از پوشش گیاهی اطراف می‌شود حدس زد که شاید دشتی در آفریقا باشد. آفتاب اما مستقیم بر آن‌ها می‌تابد. پیرمرد حرکت دانه‌های عرق را روی پیشانی و روی ستون فقرات خودش حس کرد. گرمی آفتاب، بوی باروت، صدای خندۀ زن. نزدیک ظهر بود و گرسنگی داشت بر آن‌ها چیره می‌شد. احتمالاً فقط نیم‌ساعت دیگر آن‌جا باشند. یک عکس که با یک شیر شکار شده گرفته‌اند، فقط همین را برای اتاق نشیمن می‌خواستند. عکسشان را می‌گرفتند و می‌رفتند. راهنمایشان گم و گور شده بود. هیچ راه ارتباطی با او نداشتند. اما مگر مهم است؟ شیر همین اطراف است. گفته بود که همین حوالی رها شده است تا آن‌ها شکارش کنند. خود را به بالای تپه‌ای که راهنما گفته بود رسانده و روی زمین دراز کشیده بودند. با دوربین دستی داشت آن پایین را وجب به وجب دید می‌زد. راهنما گفته بود باد بوی شما را می‌برد آن پایین؛ بنابراین هر لحظه است که سر و کلۀ شیر گرسنه پیدا شود. صبر می‌کنید تا فلان نقطه بیاید بعد می‌روید به سمتش تا بهش شلیک کنید. قلب پیرمرد تندتند زد. زن جوان دست‌هایش را محکم فشرد. فشار دست ملغمه‌ای از هیجان و ترس را با خود داشت. بوی باروت دماغش را پر کرده بود. سوزش معده اعصابش را به هم ریخته بود. دست‌های زن جوان سردِ سرد بود. با دست دیگرش دوربین را به دست گرفته بود. میان بوته‌های پایین چیزی تکان خورد؛ خودش بود؟ زیر نگاه‌هایی که پر از ترس و هیجان بود، التماس زن را دید. آیا باید تفنگ را به دست او بدهد؟ اگر نه! پس چرا این همه راه او را برداشته و آورده وسط …

ادامه مطلب

سخنرانی ونه گات در دانشگاه MIT انجام نشده است

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

کورت ونه گات (Kurt Vonnegut) نویسندۀ آمریکایی است که در آثار خود با جنگ و آثار وخیم آن می‌پردازد. معروف است که به فرزندان خود اکیداً توصیه کرده است که هیچ‌گاه به هیچ دلیلی در هیچ جنگی شرکت نکنند. کورت ونه گات در ۱۱ آوریل سال ۲۰۰۷ و در سن ۸۴ سالگی دیده از جهان فرو بست. علت مرگ وی صدمه مغزی ناشی از سقوط اعلام شد. اطلاعات بیشتر ویکی‌پدیا دانش‌نامۀ آزاد «کورت ونه‌گات» نویسندۀ ضدجنگ درگذشت سخنرانی ونه گات در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاه MIT انجام نشده است کالبدشکافی یک شایعه متن زیر در سراسر اینترنت بازنشر می‌شود و اینگونه معروف شده است که کورت ونه گات آن را در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه MIT ایراد کرده است. طبق آنچه در سایت دانشگاه MIT می‌خوانیم چنین خبری صحت ندارد. این متن نه یک سخنرانی که یک نوشته بوده است که در ستونی در نشریۀ شیکاگو تریبون چاپ شده است. این ستون هم نه توسط کورت ونه گات که توسط ماری اشمیچ اداره می‌شده است. ستون طنز بوده و به تقلید از سخنرانی‌هایی که افراد مشهور در ابتدای سال تحصیلی در دانشگاه‌های آمریکا ایراد می‌کنند نوشته می‌شده است. و بالاخره نکتۀ خیلی مهم اینکه در تمام متون انگلیسی کلمۀ Commencement به چشم می‌خورد که به معنای افتتاحیه یا مراسم شروع است. حال آنکه در متون فارسی از «مراسم فارغ‌التحصیلی» صحبت می‌شود. بعدها خانم اشمیچ تمام مسأله را به طور شفاف در برنامۀ شبانۀ Nightlight در شبکۀ NBC توضیح می‌دهد. کورت ونه گات در این باره گفته است که: من فکر می‌کنم ستون جذابی بوده که ایشان در روزنامه می‌نوشته است، اما امکان ندارد که من هرگز چنین سخنرانی را در دانشگاه MIT انجام بدهم! متن خبر رو بخوانید: Despite what many were led to believe from an Internet hoax last year, Mr. Vonnegut did not deliver the 1997 Commencement speech at MIT–a speech in which he allegedly advised graduates to wear sunscreen, sing, floss, stretch, get plenty of calcium, be kind to their knees, dance, read directions and respect their elders. All that advice–and more–was contained in a Chicago Tribune column by Mary Schmich which was a parody of Commencement addresses. By the time the ether cleared, Ms. Schmich was explaining herself on Nightline, the NBC Nightly News and to MIT students over dinner. “I think it was a darling column she wrote, but I would never do that to MIT,” said Mr. Vonnegut, 75, author of 14 books from 1952-95, including Cat’s Cradle, Slaughterhouse Five and Hocus Pocus, as well as numerous other short stories, essays and plays. “I certainly intend to be a lot more serious with Rice.” Mr. Vonnegut spoke for 15 minutes. لینک خبر بر روی سایت دانشگاه MIT متن نوشتۀ خانم اشمیچ که به سخنرانی ونه گات در دانشگاه MIT معروف شده است اگر می‌خواستم برای آیندۀ شما فقط یک نصیحت عرض کنم، مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه می‌کردم!آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب، توسط دانشمندان، ثابت شده است. در حالی که سایر نصیحت‌های من، هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی، جز تجربه‌های …

ادامه مطلب

خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی.

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی. خوشا خروش بر مشکلات و بن‌بست‌ها. خوشا لحظۀ ظغیان بر بی‌وفایی‌ها و تقلب‌های دوستان و یاران بی‌صفت. خوشا بریدن از خیل آدم‌های قلابی و سطحی و خزیدن در پیلۀ تنهایی. خوشا آن لحظه‌ای که امید از همه برمی‌کنی و دست بر زانوی خود می‌گذاری و برمی‌خیزی. سفر کردن، تنهایی، در میان انبوه تاریکی، ترس دارد. خوشا آن لحظۀ پر از ترس، که تنها در میان تاریکی، پا در راه می‌گذاری. خوشا آن لحظه که شک را در خود می‌کشی و قدم در راه بی‌بازگشت می‌گذاری. خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی. خوشا دوری از شما آدم‌های قلابی و توخالی. خوشا خروش بر مشکلات و بن‌بست‌ها. خوشا مشت خالی بر دیوار سیمانی کوفتن. خوشا لحظۀ رها کردن، پیش رفتن و به پشت سر نگاه هم حتی نکردن. مطالعۀ بیشتر خودت را در آغوش بگیر، محکم بفشار و در گوش خودت بگو: دوستت دارم همیشه راهی هست به شرطی که … لیوان‌ها می‌آیند و می‌روند، قهوه را به خاطر بسپار بگذار باران تو را هم تازه کند اگر دوست دارید همیشه اولین نفری باشید که از به روزرسانی‌های سایت مطلع می‌شوید، لطفاً ای‌میل خود را در قسمت زیر وارد کنید. [newsletter] Photo by Karsten Würth (➡️ @karsten.wuerth) on Unsplash

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام