همه میدانیم که بشر روزگاری غارنشین بوده است، اما اغلب فکر میکنیم این دوران زمانی پایان یافته است که بشر پایش را از غار بیرون گذاشته و ابتدا به کوچنشینی روی آورده و سپس به شیوۀ یکجانشینی زندگی کرده است. به نظر من این بیرون آمدن از غار، شامل جسم انسان میشود ولی از لحاظ روحی، هنوز هم، بشر به طور کامل از روحیۀ غارنشینی فاصله نگرفته است.
از نگاه من، نمیشود به طور نقطهای به متمدن شدن از سوئی و بیرون آمدن از غار، از دیگر سو، نگریست. بلکه باید این پدیده را نوعی حرکت تدریجی دانست. به طوریکه در هر دورهای از تمدن بشری، درصدی از روحیۀ غارنشینی در وی باقی مانده است. دلیل آن هم این است که نگرش غارنشینی برای انسان احساس امنیت را به همراه داشته است: آنکه با من «همغار» است امن است و آنکه در غار من زندگی نمیکند، غریبهای غیرقابل اعتماد است. از همین جا میتوان ریشههای دیگرستیزی و همچنین فاشیسم را در جماعتهای بشری یافت.
گاهی این غار، هممذهب بودن افراد ساکن در یک حوزۀ جغرافیایی بوده است؛ گاهی همزبانی و گاهی همرنگی پوست ملاک همغار بودن تلقی شده است. در سالهای ابتدایی بعد قرن ۲۰م هممیهنی و درسالهای بعد از جنگ جهانی دوم، همفرهنگ بودن معیار بیخطر بودن در نظر گرفته شده است. از این رو میبینیم که رسانههای جریان اصلی همیشه سعی کردهاند اسلام را به عنوان یک فرهنگ در مقابل فرهنگ غرب قرار دهند و آن را منشاء خطر معرفی کنند.
مفهوم همفرهنگ بودن از نظر من معنای بسیار مبهمی دارد و بیشتر یک کلمه ساختگی است تا اینکه نشاندهندۀ واقعیتی بیرونی باشد. مثلاً هممیهن بودن به واقعیتی جغرافیایی اشاره دارد. یا هممذهب بودن به تبعیت از سیستمی از بایدها و نبایدها اشاره دارد که با یک نام واحد مثلاً مسیحیت و یا اسلام شناخته میشود. در چهارچوب مذهب افراد میتوانند با یکدیگر گفتگو کنند. هر چند برداشتها از برخی مسائل متفاوت باشد و یا سوءتفاهمهایی در گفتگو وجود داشته باشد، در نهایت وجود یک مرجع دینی که مسائل را حل و فصل میکند به این ساختار قوام میبخشد. اما همفرهنگی یعنی چه؟
فرهنگ اساساً پدیدهای متکثر و شناور است و نمیتوان آن را قائم به جغرافیا و یا مذهب و … دانست. فرهنگ بسیار جهانشمولتر و بزرگتر از همۀ این پدیدههاست. فرهنگ از نگاه من دایرهای وسیع است که هم مذهب، هم سیاست، هم اقتصاد و حتی تاریخ را در درون خود میسازد و بیرون میدهد. موتور محرکۀ این ماشین با افکار، عقاید، رفتارها و سنتهای تمام افراد جامعۀ جهانی شکل میگیرد. صحبت من به این نکته اشاره دارد: آیا مرز بین مردم و کشورها همان خطهای روی نقشههاست به طوریکه فرهنگ مردم در این سوی خط با فرهنگ مردم آن سوی خط تفاوت صفر تا صدی داشته باشد؟ یا اینکه تفاوت فرهنگها به صورت طیفی قابل تعریف است؟
خروج شوکهکننده بشر از درون غارهای مختلف را باید ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ (معادل ۲۰ شهریور ۱۳۸۰) و فروریختن برجهای دوقلو دانست. درست ثانیههایی بعد از این حادثه بود که با تمام گوشت و پوست خود احساس کردیم که همۀ ما در یک قایق کوچک هستیم و هر اتفاق ناگواری که برای یکی بیفتد روی زندگی دیگری هم تأثیر میگذارد. از غارهای خود بیرون آمدیم و دیدیم هر آنچه ما را از هم جدا کرده بود یک خیال خام بوده است.
بعد از این حادثه، چیزهای بیشتری رخ دادند و ثابت کردند که هیچ چیزی نمیتواند بین آدمها خط بکشد و آنها را در منافع و خطرات از هم جدا کند. از جملۀ میتوان اینها را نام برد:
- گسترش اینترنت در تمام کشورهای جهان و به تبع آن همهگیر شدن شبکههای اجتماعی دریچهای جدید به روی دیدگان همۀ ما باز کرد و همه به خوبی تفاوتها و تبعیضها را دیدیم. از آن سو دردهای مشترک زیادی هم بین خودمان یافتیم.
- رواج تروریسم به نوعی جدیدتر و همهگیرتر در سطح جهان و ظهور داعش در خاورمیانه که به خوبی ثابت کرد ناامنی در هر نقطهای از جهان میتواند بقیۀ نقاط جهان را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
- روند رو به افزایش مهاجرت آدمهایی که کشور خود را ترک میکنند و به سمت هر کشوری که احساس میکنند فرصتهای بیشتری برای آنها فراهم میکند رهسپار میشوند، نشان میدهد که اگر ما در کشوری زندگی کنیم که آرامش و رفاه قابل قبولی داریم، درنهایت به این معنا نیست که میتوانیم سرنوشت خود را از دیگر جوامع جدا بدانیم.
- پدیدههای زیست محیطی و جوی، رشد قابل توجه جمعیت، مسأله غذا، آب تازه و …که به صرف کوچ عدهای از جایی به جای دیگر حل نخواهند شد. لذا یک شهروند بریتانیایی ساکن در لندن به اندازه یک شهروند ایرانی ساکن اهواز به خشکسالی و عواقب آن میاندیشید.
به همین دلیل است که در این سالها، یک فرد در ایالات متحده و یک فرد در کرۀ شمالی باید به یک اندازه نگران مسألۀ جنگهای دامنهدار، ماجراجویانه، بیتوجیه و خطرناک بین قدرتها باشند. این لحظۀ تاریخی در واقع لحظۀ درست خروج بشر از غارهایی است که در اطراف خویش ساخته است. در زمانهای هستیم که نه هممذهب بودن، نه همرنگی پوست و نه حتی هممیهنی، هیچ کدام، لزوماً اتحاد و همبستگی اجتماعی نمیآورند و به نوع بشر احساس امنیت نمیدهند. گرگ گرسنگی، جنگ و قحطی برای ما دندان نشان میدهند و ما هیچ غاری برای پناه بردن به آن نداریم. آیا به آگاهی و هم زیستی میرسیم یا به تباهی و آغاز وحشی گری؟
در همین زمینه
اسماعیل اصلانی دیرانلو | هر چیزی از یک ایده شروع میشود، ایدۀ تو چیست؟
این قسمتش واقعاً توجهم رو جلب کرد:
به نظر من این بیرون آمدن از غار، شامل جسم انسان میشود ولی از لحاظ روحی، هنوز هم، بشر به طور کامل از روحیۀ غارنشینی فاصله نگرفته است.
تا جایی که گفتین
از همین جا میتوان ریشههای دیگرستیزی و همچنین فاشیسم را در جماعتهای بشری یافت.
تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم.
نظر لطفتونه. بله موضوع مهمی هستش و باید دقت کرد