چند روزی است که خبر خاموش شدن سرویس بلاگ بیان توسط آقای قدیری روی وبلاگشان اعلام شده است و طبیعتاً همۀ اعضای این سرویس احساس میکنند در حال بیخانمان شدن هستند. هر کس به نوعی ناراحت است. من دلایل متعددی دارم که از شنیدن این خبر اصلاً خوشحال نیستم. علاقهای که وبلاگنویسی دارم و بیان را برای وبلاگنویسی انتخاب کرده بودم. دیگر اینکه از خاموش شدن سرویسهای اینچنینی که فضای گفتگوی جمعی و همچنین اقتصاد دیجیتال را تقویت میکنند اصلاً خوشحال نمیشوم. و چندی دلیل دیگر که الان نمیخواهم در مورد یک به یک آنها صحبت کنم.
اما یک دلیل خاص هم هست که شاید فقط برای من مهم باشد. آن هم اینکه بیان یکی از دو یادگاری است که از صابر راستیکردار بر فضای وب داریم. دو قالبی که برای بیان طراحی کرده است و وبلاگ او که در دسترس است و هر وقت دلمان برای صابر تنگ میشد میرفتیم و مطالب و کامنتها را میخواندیم. یادگار دوم هم میدانید فونتهایی است که او طراحی کرده و در جاهای مختلف از جمله گیتهاب در دسترس است.
من به دو دلیل صابر را خیلی دوست داشتم.
دلیل شخصی من برای اینکه او را دوست دارم، تواضع و فروتنی بیحد او بود. رفتار او در مواجهه با سؤالات و انتقادات، به خوبی نشان میداد که او واقعاً «صابر» است. من خوانندۀ وبلاگ او بودم و تازه با فونتهایی که طراحی کرده بود آشنا شده بودم. دوست داشتم در وبلاگم و درسایتم از این فونتها استفاده کنم. بارها از افراد مختلف سؤال پرسیده بودم و یا چند وبلاگ را خوانده بودم و ویدئوهایی هم در یوتیوب و آپارات دیده بودم و هیچ کدام راهنمای خوبی برای من نبودند. من در آن لحظه فرد مضطری بودم که همین یک سؤال ساده حسابی ذهنم را درگیر کرده بود. به او ایمیل زدم و او با نهایت تواضع و حوصله به ایمیل من پاسخ داد. اطلاعات خوبی به من داد. پاسخ او کمک زیادی به من کرد. بعد از آن من بیشتر و بیشتر به وبلاگ او سر میزدم. من خیلی به بخش کامنتها نمیروم، خصوصاً بعد از همهگیر شدن شبکههای اجتماعی فرهنگ نظر دادن به میزان زیادی لوث شده است، به همین خاطر حالا حالاها در شبکههای اجتماعی یا وبلاگها به بخش کامنتها نمیروم. اما در مورد صابر داستان متفاوت بود. قسمت کامنتها در وبلاگ او یک تالار گفتگو بود که با آدمهای فرهیختهای آشنا میشدی که همیشه با مهربانی و احترام با همدیگر صحبت میکردند و لابهلای نظرات چیزهای جدیدی به هم میآموختند. البته طبیعی است چنین شخصیتهایی گرد صابر جمع شوند.
دلیل غیرشخصی که من او را بینهایت دوست دارم. کاری است که برای زبان فارسی و وب فارسی انجام داد. فونتهایی که او طراحی کرده هم از لحاظ گرافیکی ارزشمند هستند و زیبایی خاصی به نوشتههای ما میدهند و هم از لحاظ فنی، برای استفاده در نوشتار و وب امروز عالی هستند و نیازهای ما را به خوبی برآورده میکنند. با این همه، او این فونتها را رایگان و به صورت آزاد در اختیار ما گذاشته است. من از زمانی که با فونتهای او آشنا شدهام در وبلاگها و وبسایتم از فونتهایی که او طراحی کرده استفاده میکنم.از میان همۀ فونتهایی که او طراحی کرده به طور ویژه من ساحل و شبنم را دوست دارم.
به نظرم بر ماست که فونتهای او را حفظ و حراست کنیم تا هدفی که او برای زبان فارسی و وب فارسی داشت برآورده شود. این بهترین قدرشناسی برای دوستی است که ما را ندیده بود ولی با همۀ ما مهربان بود. او با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد و در نهایت دستهای سرد مرگ وجود گرم او را در آغوش گرفت و ما را از داشتن او محروم کرد. او تا آخرین روزهایی که توان داشت به کامنتهای خوانندگان وبلاگش پاسخ گفت.
روحش شاد و یادش گرامی.
در همین زمینه
نوشتهای که روز بعد از فوتش نوشتم: برای صابر راستیکردار
اسماعیل اصلانی دیرانلو | هر چیزی از یک ایده شروع میشود، ایدۀ تو چیست؟
روحش شاد…
واقعا یکی از ناراحتیهای من هم از دست رفتن همین ته ماندههای خاطرات است…
از صابر عزیز تا خاطرات دیگر وب فارسی که هر چند سال یکبار در یکی از سرویسهای ایرانی خاموش و نابود میشوند…
دیگه ما تنها کاری که میتونیم انجام بدیم به جای تکیه بر سرویسها و شرکتهایی که معلوم نیست کی زیر پای ما رو خالی کنن، همینه که دامنه مستقل تهیه کنیم و کار رو ادامه بدیم. اینجوری کار ما ماندگارتر و موفقتر خواهد بود. چقدر خوب میشد که بیان موندنی میشد و ما میتونستیم درش فعالیت کنیم. حتی با وجود داشتن دامنه مستقل و کار با هزینه شخصی باز هم جایی مثل بیان برای ام لازمه.