مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» اثر حسن محمودی

امتیاز دهید!

مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» سومین اثر حسن محمودی است که در سال ۱۳۸۸ توسط نشر چشمه برای اولین بار چاپ شد. (کتابخانۀ ملی)

این کتاب ۸ داستان کوتاه دارد که به ترتیب عبارتند از:

  1. قول و قرار
  2. ناخن‌ها و آواز
  3. ناخن‌ها و دود
  4. سی‌در
  5. حکایت ماریا و مرد غریبه
  6. از چهارده‌سالگی می‌ترسم
  7. دیشب توی باران گم شدیم
  8. پله‌هایی که بالا نرفته‌ام

کتاب نثری خوش‌خوان و جذاب دارد. جملات از زاویۀ دید سوم شخص (مفرد یا جمع) روایت می‌شوند که به پویایی نثر کمک زیادی کرده‌است. فضای منطقی داستان‌ها «رئال تمیز» است. (Literary realism) به همین خاطر هیچ کدام از شخصیت‌ها و روایت‌ها به سمت خلق دو قطبی «قربانی و ظالم» نمی‌روند. با این همه گاهی نیز، نثر  به رئالیسم جادویی می‌زند و بدون اینکه به باور‌پذیری داستان‌ها لطمه‌ای بخورد، داستان‌ها پیش می‌روند و حال درونی آدم‌ها و آرزوها و اعتقادات آن‌ها را روایت می‌کنند.

فضای مثبت و پویا، توصیف‌های گیرا و همچنین شخصیت‌پردازی موفق، منطق منسجم حاکم بر فضای داستان‌ها و باورپذیری بالا، انتخاب موضوعات محسوس و نگاه غیرتکراری، خواننده را به سفری از محیطی کوچک و سنتی (زیست‌گاه نوجوانی و کودکی راوی) به محیطی مدرن و به قول نویسنده «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم» می‌برد. کتاب در هر داستان خود، تصویری زنده از آن‌چه به زندگی ما نزدیک‌تر است، ارائه داده است و البته این نکته را نیز گوشزد کرده است که: «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم، همه چیز را به نفع خودش مصادره کرده. خیابان‌های دراز و آدم‌های مضطرب توانایی‌اش را ندارند که قرار دو جوان عاشق‌پیشه را در سال‌ها پیش، محو کنند».

داستان‌ها عمدتاً حول خاطرات فردی می‌گردد که ما را به دوران نوجوانی‌اش که در شهر دیگری رخ داده است، می‌برد. فردی که به گذشته بر‌می‌گردد و عشقی را در آن وامی‌کاود، فاکتور مشترک تمام داستان‌ها است. عشقی که با وجود به سرانجام نرسیدنش، اما از میان نرفته است و هنوز در ذهن راوی قوی و زنده حضور دارد، حال اینکه ممکن است راوی مردی متأهل باشد که در نوجوانی ماجراهایی عاشقانه را تجربه کرده ولی آن‌ها را در همان گذشته به جا نگذاشته و هنوز با خود به همراه دارد (مرد راوی در داستان قول و قرار). یا ممکن است این فردی که به گذشته بر‌می‌گردد، خود راوی نه، بلکه یکی از نزدیکان وی است (ننه‌آقا در داستان ناخن‌ها و آواز) و یا فردی است که راوی وی را می‌شناسد (ابراهیم و ماریا در داستان سی‌در).

با وجود اینکه زندگی کارت‌های رو نشدۀ زیادی دارد و ما را گاه‌به‌گاه شُوکه می‌کند و در وضعیت ناکامی قرار می‌دهد اما، این وضعیت همیشگی و دائمی نیست. زندگی علی‌رغم این‌ها، امیدها و زیبایی‌های بیشتری دارد و بعد از یک هجران، هر لحظه ممکن است در لحظه‌ای و مکانی که انتظارش را نداری به وصل با آن‌که از تو دور افتاده است، برسی. چه بسا که پافشاری‌ها، مقاومت‌ها و لجاجت‌هایی هم کرده‌ای تا بدان‌چه می‌خواهی دست یازی، و نشده است. در نهایت ممکن است که به این نتیجه برسی که آنچه بر تو گذشته است بهتر از آن‌چه بوده است که خود می‌خواسته‌ای. از چهارده‌سالگی می‌ترسم روایت همین تناقض‌ها و فراز و فرودهای زندگی عاشقانۀ هر کدام از ماست.

از دیگر نکات مثبت کتاب، ویراستاری ماهرانه و تمام عیار آن است. در همه جا علائم سجاوندی (نقطه، ویرگول، نقطه ویرگول، دو نقطه و …) و همچنین فاصله و نیم‌فاصله و همه و همه رعایت شده است. حتی یک اشتباه تایپی در کتاب یافت نمی‌شود. در فضای این روزهای نشر که به فراوانی کتاب‌هایی دیده می‌شوند که اصول ویراستاری در آن‌ها رعایت نشده است و همچنین کتاب‌هایی را می‌یابیم که با فونت نازیبا و نامناسب برای نثر و رسم‌الخط فارسی و با وجود اشتباهات املایی و … چاپ می‌شوند، صفحه‌آرایی این کتاب خود نشان از مهارت و دقت ناشر و البته ویراستار گران‌قدر آن دارد.

طرح جلداین کتاب برعکس دیگر طرح جلدهای نشر چشمه بسیار زیبا و گیرا است.

حالا که صحبت از طرح جلد شد، گفتنش ضروری به نظر می‌رسد که بگویم نشر چشمه شیوه‌ای برای طراحی جلد را برگزیده است که جای انتقاد دارد. نشر چشمه یک فرم یکسان برای طرح جلد همۀ کتاب‌ها انتخاب کرده است. تنها تفاوت طرح جلد هر کتاب نسبت به دیگری، عنوان کتاب و یک رنگ پس زمینۀ جلد است. این شیوۀ کار برای انتشاراتی‌هایی مناسب است کتاب‌های تخصصی دانشگاهی منتشر می‌کنند (در ایران مرکز نشر دانشگاهی و در سطح جامعه جهانی انتشارات اشپرینگر ورلاگ را به عنوان مثال ملاحظه کنید). اما برای داستان و شعر، یکی از جنبه‌های هنری کتاب، طرح جلد آن است و کمک خیلی زیادی به موفقیت هنری و اقتصادی کتاب خواهد کرد.

برش‌هایی از کتاب از چهارده‌سالگی می‌ترسم

  • دوازده سال پیش، وسط گنبد‌های کاه‌گلی پشت‌بام خانۀ پدری با انیس؛ دختر همسایه، قول و قراری می‌گذاریم که بعدها به این راحتی نمی‌شود فراموشش کرد. سال‌هاست که از آن شهر، با کوچه‌های تنگ و باریک و دیوارهای کاهگلی‌اش زده‌ام بیرون. چند سالی است در دود و شلوغی شهری که بیشتر شبیه جهنم است، با آلوشا و بچه‌مان، آرمیتا زندگی می‌کنیم. شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم، همه چیزرا به نفع خودش مصادره کرده. خیابان‌های دراز و آدم‌های مضطرب توانایی‌اش را ندارند که قرار دو جوان عاشق پیشه را در سال‌ها پیش، محو کنند. (قول و قرار، صفحۀ ۹)
  • معروف است بهزاد گچ‌بر یک‌بار گوش چپ پسرهای کوچۀ درختی را می‌برد و می‌گذارد کف دست پدرهاشان، تا مواظب آن‌ها باشند یک‌وقت نگاه چپ به خواهر امیربهادرخان نیندازند. هر وقت ننه‌آقا یکی از پیرمردهای گوش‌بریده را می‌بیند از آن‌ها حلالیت می‌طلبد. پیرمردها با آب و تاب از ماجرای عشق‌شان به ننه‌آقا می‌گویند.
  • ننه‌آقا قدبلندتریت زنی است که روی زمین راه رفته. … بهزاد در یکی از آبادی‌ها سفرۀ دلش را برای امیربهادرخان پهن می‌کند و از راز عشقش به خواهر او پرده برمی‌دارد. امیربهادرخان شرط می‌گذارد که بهزاد برای خواستگاری باید با یک خورجین پر از سکه در خانه‌شان را بزند. پدر ننه‌آقا هندوانۀ نوبری می‌دهد دست بهزاد گچ‌کار تا چشم بسته با چاقو به هفده قاچ مساوی قسمتش کند. بهزاد کارش را بی‌آن‌که مویی در آن درز کند انجام می‌دهد. پدر ننه‌آقا به بهزاد می‌گوید قاچ بی‌هستۀ هندوانه را بدهد دست دامادش. بهزاد گچ‌بر از ماجرای عروسی ننه‌آقا باخبر می‌شود. بر بخت بدش نفرین می‌فرستد. آهی بلند می‌کشد. آهش به آسمان آبی می‌رسد. شهاب‌سنگی سقوط می‌کند. بلبل روی شاخه‌ی درخت فلفل از خواندن باز می‌ماند. گچ‌بر دست از پا کوتاه‌تر از راهی که آمده برمی‌گردد. سر راهش هر کس را که می‌بیند یک سکه‌ی طلا به او می‌دهد. … گچ‌بر چند روزی دیر رسیده. از ماجرای عروسی که خاطر جمع می‌شود، شهر را ترک می‌کند. هفت پارچه آبادی دور می‌شود. در هر آبادی با زیباترین دختر آن‌جا عروسی می‌کند. یک سال می‌ماند بعد راهش را می‌گیرد می‌رود آبادی بعدی. (ناخن‌ها و آواز، صفحه‌ی ۵۷ – ۵۶)
  • ننه‌آقا وقتی خوابش می‌برد با چشم‌های کاملاً باز زل می‌زند به گچ‌بری سقف. چشم‌هایش را توی خواب نمی‌بندد. به گمانم توی گور هم چشمانش باز است. از ترس آن دو چشم است که پا توی مرده‌شور خانه نمی‌گذارم. تا زنده‌ام سر قبرش هم نمی‌روم. وصیت کرده‌ام وقتی مردم، جنازه‌ام را در قبرستان دیگری خاک کنند. شنیده‌ام چهار سال دیگر قبرستان قدیمی شهر که ننه‌آقا در آن خاک است، تعطیل می‌شود. نذر و نیاز می‌کنم خدا حداقل تا چهار سال دیگر بر من بلایی نازل نکند. (همان، صفحه‌ی ۵۸)
  • مادربزرگ‌ها سر این که کدام‌یک زودتر می‌میرند، با هم بگو مگو دارند. خبر مرگ ننه‌آقا را خودم پای پیاده به ننه جان می‌رسانم. خوشحال نمی‌شود. زل می‌زند در چشم‌هایم. چیزی نمی‌گوید. ترس به جانش می‌افتد. در خانه‌اش را قفل می‌زند. می‌آید خانۀ ما. تا زنده است دیگر پا توی خانه‌اش نمی‌گذارد. (ناخن‌ها و دود، صفحه‌ی ۷۲)
  • پدربزرگ‌ها زل زده‌اند توی چشم همدیگر. به صدایی گوش می‌دهند که از سوراخ تو می‌ریزد. شباهتی به آواز ندارد. صدای رفت و آمدها به خانۀ همسایه ختم می‌شود. از شیشه‌ی چشمیِ در، چیز زیادی مشخص نیست. در را باز می‌کنم. صدای قرآن می‌آید. دختری با لباس مشکی، جلوم بشقابی پر از خرمای تزیین شده می‌گیرد. بار اول است که آن چهرۀ جذابِ زیبا را می‌بینم. صورتش خیس اشک است. (همان، صفحه‌ی ۷۴)
  • ابرهیم با مردهای چشم‌چران دیگر توفیر زیادی دارد. وقتی با ماریا حرف می‌زند به زمین چشم می‌دوزد. صورتش خیس عرق می‌شود و رنگ چهره‌اش تیره‌تر از هر وقت دیگر است. از داخل جیب پالتوی کهنۀ قرمزِ رنگ‌ورورفته‌اش، ورق‌های کتاب قدیمی را بیرون می‌آورد. دست‌هایش می‌لرزند. رعشه به تنش می‌افتد. ماریا هم با او می‌لرزد. (سی‌در، صفحه‌ی ۷۹)

در همین زمینه

24 بازدید