امروز: جمعه، ۲۹ خرداد ۱۴۰۵

آیا حافظۀ انسان قابل اعتماد است؟ نگاهی به سریال unbelievable

۱۷ آبان ۱۴۰۲
0 دیدگاه

سریال «unbelievable» با صحنۀ گزارش یک تجاوز به یک دختر ۱۶ ساله شروع می‌شود. دختر به پلیس گزارش کامل آنچه رخ داده را می‌دهد، بعد از نیم ساعت سروکلۀ کاراگاهی که مسئول این پرونده شده است پیدا می‌شود و او هم از دختر می‌خواهد شرح ماوقع را به طور کامل توضیح دهد. سپس او را در بیمارستان می‌بینیم و روال آزمایشات و معاینات. در بیمارستان هم از او می‌خواهند که شرح آنچه بر او رفته است را با دقت بیان کند. تا اینجا او برای سه فرد متفاوت ماجرا را شرح داده است. سپس او را در ادارۀ پلیس می‌بینم که از او خواسته شده برای بار چهارم همه چیز را شرح دهد و سپس آن‌ها روی کاغذ بیاورد. یکی دو روز بعد دختر متهم به این می‌شود که در داستان او ناهماهنگی‌های زیادی وجود دارد. دختر تحت فشار زیادی است ولی متهم به این شده است که داستانی را از خود درآورده تا توجه عمومی را جلب کند. ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. آزار عمومی شروع می‌شود؛ چرا که او یک «دروغگو» است. اما آیا او واقعاً دروغ گفته است؟ کار به آزار عمومی و خبرپراکنی‌ها در سایت‌ها و رسانه‌های محلی ختم نمی‌شود. او از سوی دادگاه به جرم «گزارش دروغ به پلیس» فراخوانده می‌شود.  اما این دختر کیست؟  مِری ۱۶ ساله بدون سرپرست که تاکنون توسط چند خانواده مورد سرپرستی قرار گرفته فردی تنهاست که در اتاقی مربوط به جمعیتی که احتمالاً سرپرست است زندگی می‌کند. او برای گذران عمر خود در یک فروشگاه کار می‌کند و البته همانطور که حدس آن سخت نیست از جامعۀ اطراف خود مورد آزار قرار می‌گیرد.  ماجرای این ناهماهنگی در روایت‌ها چیست؟ موضوع ساده است. حافظۀ انسان آنقدرها هم قابل اعتماد نیست. ما تحت فشار رفتارهای متفاوتی داریم. وقتی فردی در گوشۀ رینگ تحت فشار قرار گیرد و مرتب از او سؤالات متفاوتی به صورت مکرر پرسیده شود، خیلی محتمل است که ذهن اطلاعات درست و غلط را با هم در هم آمیزد. این اتفاقی است که ما در هر روز و در هر ساعت زندگی خود با ان طرفیم. خیلی از خاطرات ما مخدوش هستند و ما اصلاً حتی فکر هم نمی‌کنیم که خیلی از خاطرات ما غیر قابل اعتماد باشند.  برای ذهن انسان فرقی بین واقعیت، خیال، خواب، آرزو و … وجود ندارد. بنابراین در حالتی که فشار روی ذهن بیشتر و بیشتر شود، خطاهای ذهن هم بیشتر می‌شود. همۀ ما تجربه کرده‌ایم که وقتی زیر بار فشار زیادی از استرس هستیم حتی طبیعی‌ترین چیزها را هم یادمان نمی‌آید چه برسد به اینکه بخواهیم راجع به ماجرایی ترسناک و دردناکی که در کمتر از نیم ساعت بر ما رفته است را با تمام جزئیات توضیح دهیم.  ذهن خطاهای زیادی دارد و ما نباید به طور کامل و صد در صد به ذهن خود اتکا کنیم. باید روی خودمان کار کنیم تا در موقعیت‌هایی که فشار عصبی روی ماست کنترل فکر و حافظۀ خود را از دست ندهیم.  ذهن انسان قابل اعتماد نیست. 

ادامه مطلب

نگاهی به سریال روانکاو Mentalist

۱۴ آبان ۱۴۰۲
9 دیدگاه

سریال روانکاو Mentalist به مدت ۷ سال (۲۰۱۵ – ۲۰۰۸) بر روی آنتن بود و در این مدت توانست طرفداران زیادی را جذب کند. شخصیت اصلی این سریال فردی است به نام «پاتریک جین» (Patrick Jane) که شخصیت یک باهوش بی‌عیب و نقص هالیوودی را نمایندگی می‌کند. پاتریک جِین یک شعبده‌باز و واسط روح است که در یک برنامۀ تلویزیونی حرف‌های توهین‌آمیز و تحقیرآمیزی را علیه یک قاتل زنجیره‌ای به نام «جان قرمزی» بر زبان می‌آورد و او هم در تلافی این کار و برای ادب کردن پاتریک، زن و دختر او را به طرز وحشیانه‌ای به قتل می‌رساند. داستان سریال روانکاو Mentalist حول همین محور می‌چرخد که پاتریک قرار است جان قرمزی (Red John) را دستگیر کند. البته در کنار داستان اصلی، داستان‌های فرعی زیادی هم هستند که هر قسمت با آن‌ها مواجه هستیم تا پا به پای پاتریک پیش برویم و با در حل مسألۀ یافتن قاتل سریالی موسوم به جان قرمزی همراه شویم. پاتریک یک دورۀ افسردگی طولانی مدت را طی می‌کند و به کمک روانکاو خود رفته رفته به دنیای واقعی باز می‌گردد. یک روز به دفتر CBI رفته و از آن‌ها می‌خواهد روند تحقیقات مربوط به پروندۀ جان قرمزی را با او در میان بگذارند! او مانند یک طلبکار همان دور و برها می‌چرخد و آهسته آهسته وارد روند تحقیقات پروندۀ قتل دیگری می‌شود که همان روز اتفاق افتاده است. او با توانایی خیلی بالایی که در حل مسائل دارد می‌تواند ابعاد تاریک پرونده را روشن کرده و قاتل را شناسایی کند. و به این ترتیب او به عنوان مشاور با CBI وارد همکاری می‌شود. به همین سادگی! انگار ادارۀ پلیس به هر فردی که از در داخل شود این فضا را می‌دهد که در اداره برای خود بچرخد و در جریان اطلاعات پروندۀ یک قاتل زنجیره‌ای قرار بگیرد، او را با خود این طرف و آن طرف ببرند و سپس به عنوان مشاور او را در خدمت بگیرند. هیچ نشانی از این که پاتریک جین تحصیلات دانشگاهی دارد در داستانِ فیلم وجود ندارد. او کودکی خود را به همراه پدر به عنوان یک شعبده‌باز سپری کرده است و بعد در نقش یک واسط روح ظاهر می‌شده است. به قول خودش سر مردم کلاه می‌گذاشته تا از تمایل آن‌ها در ارتباط برقرار کردن با روح درگذشتگان خود پولی به جیب بزند. همین تنها چیزهایی است که از گذشتۀ او می‌دانیم. سریال روانکاو Mentalist هفت سال بر روی آنتن بود و امتیاز ۸.۲ را در IMDB از آن خود کرده است. (اینجا). اگر فرض کنیم که سریال ته‌مایۀ طنز دارد، در این صورت سر تا پایِ نوشتۀ من اهمیت خود را از دست می‌دهد، اما با نگاهی به صفحۀ ویکی‌پدیای سریال روانکاو Mentalist می‌بینیم ژانر این سریال این گونه معرفی شده است: Genre: Crime drama; Mystery thriller; Police procedural

ادامه مطلب

انیمیشن Weekends نگاهی دوباره

۲۴ آبان ۱۴۰۰
0 دیدگاه

انیمیشن Weekends (در IMDB ببینید) داستان بلندی را با تاثیری عمیق در مدتی کوتاه برای ما روایت می‌کند: سرزمین موسیقی‌های خوب، کودکی‌های بی‌استرس و آدم بزرگ‌های مهربان کجاست؟ نگاهی به پیرنگ داستانی انیمیشن Weekends این انیمیشن نشان می‌دهد که طلاق پدر و مادر چقدر می‌تواند تأثیر هولناکی بر روی روحیه‌ی کودک داشته باشد. موفقیت انیمیشن Weekends در این است که داستان را به خوبی از زاویه‌ی دید فرزند طلاق، که در اینجا یک پسر است، روایت کرده است. پدر و مادری طلاق می‌گیرند. قرار بر این است که در طی روزهای هفته پسر نزد مادر باشد و آخر هفته پدر او را نزد خود می‌برد. ابتدای فیلم همه چیز خوب جلوه می‌کند. رابطه مادر و پسر خیلی خوب است. با هم آشپزی می‌کنند. سر به سر هم می‌گذارند. مادر پیانو می‌نوازد و لذا هر چیزی سر جای خودش است. در صحنه‌ی دیگری پدر آمده است تا او را برای آخر هفته نزد خود ببرد. لحظه عزیمت آن دو با صدای موزیکی تند آمیخته شده است. وقتی ماشین شروع به حرکت می‌کند، دستی که لابد دست پدر است وارد چهارچوب تصویر شده و صدای موزیک را تا آخر زیاد می‌کند. موزیک تند، ماشین و سرعت زیاد در طی جاده، نمادهایی مردانه هستند که به ما القاء می‌کنند که پدر و پسر حسابی به خود خوش می‌گذرانند: آخر هفته‌هایی که با پدر صرف می‌شود توأم با فیلم و پیتزا و نوشابه و بازی‌های مختلف هیجان‌انگیز است. خوب تا اینجای کار چیز نگران‌کننده‌ای وجود ندارد: وقتی پسر پیش مادرش به سر می‌برد همه چیز خوب است. وقتی آخر هفته‌ها را همراه پدر طی می‌کند هم همه چیز عالی است. اما به این سادگی هم نیست. در ادامه سر و کله مردی پیدا می‌شود که به مادر گل داده است. این که مرد هیچ چهره‌ای ندارد از این جهت است که برای پسر این مرد هیچ هویتی ندارد. کابوس‌های شبانه پسر آغاز می‌شود. او از اینکه مادرش با مرد دیگری رفت و آمد دارد احساس ناامنی می‌کند. این حس ناامنی را می‌توان از دید زدن مخفی پسر به خوبی فهمید. آن سو هم جریان مشابه همین است. پدر با خانمی آشنا شده است. حالا غذای حاضری نمی‌خورند چون او آشپزی می‌کند. این زن مثل دوست مادر نیست که چهره نداشته باشد. زن چهره دارد و به پسر لبخند می‌زند. فیلم دیدن‌های پسر و پدر تمام می‌شود. حالا این جا هم پسر کابوس شبانه دارد. پدر به دوست خود انگشتری می‌دهد و آنچه که ممکن است برای هر کودکی ترسناک باشد رخ می‌دهد. او به همراه زن دومش شهر را ترک می‌گوید تا به جای دیگری بروند و زندگی را در آن جا ادامه دهند. زندگی جدید پدر به معنای پایان یافتن قسمت مهمی از زندگی پسر است: آخر هفته‌ها. وجه تسمیه انیمیشن Weekends هم همین است. پسر به خانه برمی‌گردد صدای گریه مادر را می‌شنود و می‌بیند که مرد بی‌چهره با حالتی بی تعادل از آشپرخانه خارج می‌شود. رابطه مادر و مرد بی‌چهره به تلخی پایان می‌یابد. حالا مادر است و پسر تنها. پسر اسبی چوبی در خانه‌ی پدر داشت که آخر هفته‌ها سوار …

ادامه مطلب

چرا بعضی از ما علیرغم سخت‌کوشی به جایی نمی‌رسیم؟

۲۴ مرداد ۱۴۰۰
3 دیدگاه

آیا فقط با سخت‌کوشی می‌توان به نتیجه رسید؟ اگر اینطور باشد پس چرا بعضی از ما علیرغم سخت‌کوشی به جایی نمی‌رسیم؟ حتماً شما هم تجربه کرده‌اید که خیلی‌ها به سختی کار می‌کنند و همیشه در حال جنب و جوش هستند ولی نتایج زیادی در زندگی به دست نمی‌آورند. در مقابل گروهی هم هستند که به نظر می‌رسد همیشه وقت خالی برای انجام دادن کارهای دلخواه خود دارند و درآمدهای خوبی هم دارند! مشکل کار در کجاست؟ در جواب به این سؤال چرا بعضی از ما علیرغم سخت‌کوشی به جایی نمی‌رسیم؟ پاسخ‌های خیلی زیادی می‌توان داد. ولی در میان همۀ حالت‌های ممکن، تعدادی حالت از بقیه پرتکراتر هستند. در این نوشته می‌خواهم به یکی از پرتکرارترین حالت‌ها که افراد علیرغم سخت‌کوش بودن به نتیجه نمی‌رسند را به شما معرفی کنم. بعداً دیر می‌شه: استراتژی لاک‌پشتی در مقابل استراتژی خرگوشی این جمله برای همۀ ما آشناست. چه زمانی که کار مهمی را به تعویق می‌اندازیم و چه زمانی که برای انجام یک کار زمان‌بر عجله می‌کنیم، در هر دو حالت از این جمله استفاده می‌کنیم. گاهی برای انجام کار مهمی که مستقیماً به اهداف ما بستگی دارد، تعلل می‌کنیم و از این جمله استفاده می‌کنیم: باشه بعداً انجام می‌دم. و این باشه بعداً گفتن‌ها ممکن است مدت زمان خیلی زیادی انجام کاری را به عقب بیندازد. اما گاهی وقتی می‌خواهیم کاری که زمان‌بر است و نیاز به نظم و حوصله دارد را انجام دهیم با گفتن «بعداً دیر می‌شه» می‌خواهیم از زیر بار مسئولیتِ دیسیپلین شانه خالی کنیم. در چنین حالتی قصد ما این است که در مدت زمان کوتاهی کار را به سرانجام برسانیم. در این مقاله راجع به حالت دوم صحبت می‌کنیم. حالت اول را در مقاله‌های زیر مورد بررسی قرار داده‌ام. در همین زمینه شاید شما تنبل هستید، تنبلی یک عادت است نه صفت! اهمالکاری چیست؟ انواع، علل و راه‌های درمان آن در این حالت به جای پذیرش شرایط و حفظ آرامش و برنامه‌ریزی مبتنی بر واقعیت، سعی می‌کنیم به هر طریق شده میان‌بری پیدا کنیم که کار خود را زودتر به انجام برسانیم. شاید عاقلانه به نظر برسد که بخواهیم کارها را زودتر به نتیجه برسانیم اما در عمل نتیجۀ عکس خواهیم گرفت. خیلی از ما این تجربه را داشته‌ایم که کاری که نیاز به یک سال زمان داشته است را سعی کرده‌ایم با یک برنامه‌ریزی سه ماهه یا نهایت شش ماهه به اتمام برسانیم و نشده است. این رویکرد خصوصاً اگر با پرفکشنیسم آمیخته بشود بد از بدتر خواهد شد. به این طریق که فرد هم می‌خواهد در شش ماه کار را به نتیجه برساند و هم می‌خواهد کامل‌ترین و بهترین نتیجه را هم بگیرد! در مورد پرفکشنیسم یک مقالۀ جدا نوشته‌ام که توصیه می‌کنم بخوانید. در همین زمینه کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم چیست؟ و چگونه آن را مداوا کنیم؟ وقتی می‌خواهید کاری را زودتر از زمان‌بندی پیش ببرید رویکرد شما این خواهد بود که از خود بیشتر کار بکشید و در طول روز زمان بیشتری برای آن کار اختصاص دهید. بعد از مدتی خسته می‌شوید و ناچار هستید که کار را رها کنید. به قول قدیمی‌ها تبی …

ادامه مطلب

شاید شما تنبل هستید، تنبلی یک عادت است نه صفت!

۱۰ مرداد ۱۴۰۰
0 دیدگاه

تنبلی به عنوان یک صفت منفی در نظر گرفته می‌شود. به طوری که وقتی به فردی می‌گویید تنبل است، گویی به او فحش داده‌اید. در این مقاله تنبلی به عنوان یک «عادت» در نظر گرفته می‌شود و نه یک صفت یا کلمۀ توهین‌آمیز. عادت چه فرقی با صفت دارد؟ وقتی می‌گوییم چیزی تبدیل به عادت شده است، یعنی چیزی در طی زمان و با رفتارهای ما به وجود امده و در ما نهادینه شده است. بنابراین وقتی می‌گوییم «من تنبل هستم» یعنی من با انجام ندادن کارها یکی پس از دیگری، «انجام ندادن کارها» را تبدیل به یک عادت نهادینه شده در خودم کرده‌ام. این نگاه عمل‌گرایانه‌تر و محترمانه‌تر است. تا اینکه تنبلی را ارثی بدانیم یا آن را صفتی بدانیم که تغییرناپذیر است و به این طریق ابزاری برای تحقیر یا سرزنش کسی پیدا کنیم. تنبلی را با چه چیزهایی اشتباه می‌گیریم؟ افرادی که دچار پرفکشنیسم، اهمالکاری، انواع مختلف وسواس، استرس، اضطراب، افسردگی و چیزهایی مانند این هستند، عملکرد خیلی پایینی دارند. و به دلیل همین مشکلاتشان از انجام کارها سر باز می‌زنند. به همین دلیل معمولاً این اختلال‌ها را با عادت تنبلی اشتباه می‌گیریم. اهمالکاری خیلی شبیه به تنبلی است اما از اساس با آن متفاوت است. برای درک موضوع لطفاً به نکات زیر توجه کنید: اهمالکاری یک اختلال کوتاه مدت است. اگر درمان نشده و طولانی شود، در این صورت تبدیل به تنبلی می‌شود. اهمالکاری معمولاً نسبت به بعضی کارها اعمال می‌شود، فرد اهمالکار ممکن است بعضی کارها را به تعویق بیندازد ولی کلی فعالیت مثبت و سازندۀ دیگر در زندگی‌اش انجام دهد. در مقابل تنبلی شامل تمام فعالیت‌های فرد می‌شود و فرد تنبل تقریباً هیچ کار سازنده‌ای انجام نمی‌دهد. اهمالکاری با مشکلات زمینه‌ای همراه است، مانند ترس و اضطراب. فرد تنبل مشکل خاصی ندارد. افراد تنبل بیخیالی خاص خودشان را دارند. اگر فردی را دیدید که از انجام کارها سر باز می‌زند ولی آرامش هم ندارد، و علائم افسردگی، اضطراب یا چیزی مانند آن را بروز دهد در این صورت نباید او را تنبل بدانید. اختلال و تنبلی همزمان گاهی ممکن است فردی هم دچار اختلال‌هایی مانند اهمالکاری یا افسردگی باشد و هم عادت تنبلی در وی نهادینه شده باشد در این صورت چه باید کرد؟ اگر اختلالی که فرد به آن دچار است حالت حاد به خود گرفته است، در این صورت درمان اختلال اولویت ضروری و حیاتی است. اما اگر اختلال حالت حادی ندارد و زندگی فرد را به جایی نرسانده است که ارتباط او را با جهان بیرون قطع کند و او هنوز می‌تواند تصمیمات منطقی بگیرد و کارهایی را انجام دهد، در این صورت کافی است به او کمک کنیم که عادت تنبلی خود را مداوا کند. در همین زمینه توصیه می‌کنم این ۲ مقالۀ را با دقت مطالعه نمایید: اهمالکاری چیست؟ انواع، علل و راه‌های درمان آن کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم چیست؟ و چگونه آن را مداوا کنیم؟ چرا هر چه رفتم به جایی نرسیدم؟ معمولاً به دلیل نگاه منفی به کلمۀ تنبلی و همچنین ناآگاهی به تفاوت ظریف بین تنبلی و اختلالاتی که نام بردم، فرد به جای مداوای عادت تنبلی …

ادامه مطلب

کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم چیست؟ و چگونه آن را مداوا کنیم؟

۷ مرداد ۱۴۰۰
3 دیدگاه

کمال‌طلبی را هرگز یک صفت مثبت در نظر نگیرید. بنا بر گزارش سازمان جهانی بهداشت تعداد قابل توجهی از جوانان در سطح جهان از انواع اختلال‌های استرس، اضطراب و افسردگی رنج می‌برند. از سال‌های ۲۰۱۰ به این سو این رقم به طرز چشم‌گیری رو به افزایش بوده است. (متن کامل گزارش: PDF) این مسأله دلایل متفاوتی دارد. یکی از این دلایل که نقشی ریشه‌ای دارد مسألۀ کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم است. مجلۀ هاروارد بیزنس ریویو در مقاله‌ای می‌گوید که بر پایۀ مطالعاتی که از سال ۱۹۸۹ تا سال ۲۰۱۶ بر روی ۴۰۰۰۰ دانشجو در کشورهای آمریکا، انگلستان و کانادا صورت گرفته است نشان می‌دهد که کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم در بین جوانان در حال افزایش است. و ما بدون توجه به این مسأله فقط نگران افزایش اضطراب، استرس و افسردگی هستیم. همانطور که می‌بینید کامل بودن یک هدف سالم و مفید برای ما نیست. طبیعی است که ما نقاط ضعفی هم داریم و گاهی شکست می‌خوریم. نقص داشتن در کاری یا شکست خوردن نشانۀ ضعف ما نیست. باید برگردیم و دوباره آموزش‌هایی که به جوانان می‌دهیم، الگوهایی که پیش روی آن‌ها قرار می‌دهیم و خوراکی که در سنین رشد به ذهنشان می‌دهیم را مورد بررسی مجدد قرار دهیم. کامل بودن، بی‌تاب بودن و تمایل به به دست آوردن همه چیز در کمترین زمان، تمایل به دست آوردن همه چیز از ساده‌ترین راه، و داشتن همه چیز به صورت یک جا و کامل، آسیب‌های جدی به تعداد زیادی از جوانان زده است. در این مقاله به مسأله‌ای می‌پردازیم که به نظر من فقط تعداد کمی از آن رنج نمی‌برند. امیدوارم این مقاله برای شما مفید باشد. حتماً آن را با دوستان و عزیزان خود به اشتراک بگذارید. چه بسا که در این میان افرادی از اختلال کمال‌طلبی رهایی یابند و بتوانند از درجا زدن نجات یابند. ترجمۀ درست پرفکشنیسم کمال‌طلبی نیست یکی از مشکلات ما در ایران، ترجمه‌های غلط و پر از سوءتفاهم است. متن‌های زیادی از علوم انسانی توأم با سوءتفاهم ترجمه شده‌اند. از نظر من یکی از این سوءتفاهم‌ها ترجمۀ فارسی پرفکشنیسم است. کمال چیزی است و کامل چیزی دیگری است. کمال‌طلبی در اصل همان تعالی‌جویی است و ربطی به پرفکشنیسم ندارد. بهترین ترجمه برای کلمۀ پرفکشنیسم کامل‌طلبی یا کامل‌خواهی است: کامل‌طلبی، کامل‌گرایی یا کامل‌خواهی یعنی یا چیزی کاملِ کامل است و حتی یک عیب کوچک هم ندارد یا به تمامه مردود است. با این تعریف خیلی خوب درک خواهید کرد که کامل‌طلبی چقدر می‌تواند مضر باشد. چقدر می‌تواند قاتل خلاقیت و زمان ما باشد. یکی از سوءتفاهم‌های متداول در مورد کمال‌طلبی یا پرفکشنیسم این است که هر وقت از کمال‌گرایی صحبت می‌کنیم یک عده شنیده و نشنیده، حرف ما را قطع کرده و می‌گویند: … اما اینکه در پی تعالی و کمال باشی و بخواهی بهتر باشی خوب است پس کمال‌طلبی منفی و مثبت داریم…. این نوع اظهار نظر برآمده از همان سوءتفاهم ناشی از ترجم ۀغلط است که گفتم. اگر سرطان مثبت و منفی داشته باشیم، اگر اسکیزوفرنی مثبت و منفی داشته باشیم، در این صورت کمال‌طلبی مثبت و منفی هم داریم … با توجه به نکته‌ای که در …

ادامه مطلب

مثبت‌اندیشی خوب است یا بد؟ سخنرانی انگیزشی مفید است یا مضر؟

۳ مرداد ۱۴۰۰
2 دیدگاه

مقدمه چیزی که امروزه در جامعۀ ما با نام‌های مثبت‌اندیشی، تفکر مثبت، قانون راز، انرژی کائنات و … رواج یافته است، نه یک پدیدۀ نوظهور است و نه فقط در ایران این نوع محتوا خریدار دارد. همیشۀ تاریخ افرادی بوده‌اند که به دلایلی ارتباط درستی با واقعیت نداشته‌اند و درگیر توهمات و ذهنی‌بافی‌ها بوده‌اند. همچنین در هر کشوری اعم از ایالات متحده یا ایران یا هر کشور دیگری افرادی هستند که در پی این نوع حرف‌ها می‌روند. بنابراین باید در مورد این موضوع دقیق‌تر صحبت کرد. به نظر من نباید از کنار چنین موضوع مهمی به سادگی عبور کرد. چرا که ممکن است فرد ناآگاهی به دلیل سکوت جامعه، این نوع محتوا را موجه و قابل قبول بداند و سال‌هایی از عمر خود را هدر بدهد. در این نوشته، ابعاد این موضوع را از هم شکافته‌ام. امیدوارم برای شما مفید باشد. این سه اشتباه را مرتکب نشوید! معمولاً تفکر مثبت یا همان مثبت‌اندیشی را با روانشناسی مثبت‌گرا یکی می‌گیرند که اشتباه است. دیگر اینکه محتوای انگیزشی را گاهی روانشناسی می‌نامند و گاهی آن را توسعۀ فردی می‌دانند که باز هم اشتباه است. اول اینکه روانشناسی یک علم است با تعریف دقیق و مشخص و با موضوعات، نظریه‌ها، چارچوب‌ها و گفتمان‌های خاص خودش. مانند روانشناسی شخصیت، روانشناسی رشد، روانشناسی تجربی، نظریه‌های مشاوره، نظریه‌های روانکاوی و … توسعۀ مهارت‌های فردی که به اختصار توسعۀ فردی هم گفته می‌شود مجموعه‌ای است از روش‌ها و مهارت‌هایی که هر فرد با پیاده کردن آن‌ها می‌تواند سطح عملکرد خود را بالا ببرد. توسعۀ فردی علم نیست اما ارتباط تنگاتنگی با علومی مانند روانشناسی، جامعه‌شناسی، مدیریت، اقتصاد و حتی منطق دارد. مهارت‌هایی مانند مدیریت زمان، مهارت‌های حل مسأله، مهارت‌های مالی و پولی، مهارت کنترل خشم، مهارت‌های کارآفرینی و … همه در این حیطه قرار دارند و هر فرد با توجه به نیاز خود به یادگیری آن‌ها مبادرت می‌کند. و بالاخره چیزی داریم به نام صنعت تولید محتوای انگیزشی. محتوای انگیزشی گاهی به اشتباه روانشناسی نامیده می‌شود که اشتباه است. مثلاً یک کتاب انگیزشی را کتاب روانشناسی می‌نامند. گاهی هم محتوای انگیزشی را توسعۀ فردی می‌دانند که باز هم اشتباه است. در نهایت یک اشتباه دیگر هم هست که بعضی محتوای انگیزشی را با مثبت‌اندیشی یکی می‌گیرند. که این هم همیشه درست نیست! پس سه اشتباه متداول داریم که نباید آن را مرتکب شویم: مثبت‌اندیشی با روانشناسی مثبت‌گرا فرق دارد. هر دوی این‌ها با محتوای انگیزشی فرق دارند. روانشناسی یک علم است و مطالعۀ منابع آن جدیت و ممارست می‌خواهد. نتیجۀ آموختن این علم کسب دانش و مهارت لازم برای تحلیل رفتارها و حالات روانی انسانی است. توسعۀ مهارت‌های فردی با محتوای انگیزشی و هم با روانشناسی و هم با مثبت‌اندیشی فرق دارد. توسعۀ فردی مجموعۀ مهارت‌ها و روش‌هایی است که با پیاده کردن آن‌ها فرد در فعالیت‌هایی مانند سخنرانی، تدریس، جستجو و جمع‌آوری اطلاعات، مدیریت زمان و … ماهر می‌شود. محتوای انگیزشی نه تنها همیشه مثبت‌اندیشی نیست، که گاهی نقطۀ مقابل آن است و خیلی هم مضر است. محتوای انگیزشی، محتوایی است که سعی دارد با ارائۀ تصاویر مثبت در فرد انرژی و امید ایجاد کند. صنعت …

ادامه مطلب

اگر نمی‌ترسیدی چه می‌کردی؟

۳۱ تیر ۱۴۰۰
4 دیدگاه

اگر نمی‌ترسیدی چه می‌کردی؟ فرض کن که ترسی در تو وجود نداشت، در این صورت چه کارهایی را انجام می‌دادی؟ برای تو ترس مانع انجام دادن چه کارهایی هست؟ ترس یعنی چه؟ قبلش بگذارید که من یک مفهوم را روشن کنم. ترس یعنی چه؟ ترس را خیلی ساده به دو نوع ترس زیستی و ترس روانی تقسیم می‌کنیم. ترس زیستی همین که از پلنگ و مار می‌ترسیم. از پریدن از ارتفاع می‌ترسیم. یا از خودن یک مادۀ ناشناس می‌ترسیم. چون پس همۀ این ترس‌ها یک نگرانی واقعی وجود دارد و اگر به هشدار مغز توجه نکنیم ممکن است حیات ما واقعاً به خطر بیفتد. اما ترس‌هایی مانند ترس از سر قرار رفتن، ترس از شروع یک شغل جدید، ترس از سفر به یک شهر دیگر، ترس از وام گرفتن از بانک و چیزهایی مانند این ترس‌های روانی هستند. به این خاطر که دلایل روانی باعث به وجود آمدن چنین ترس‌هایی است و نه خطرات واقعی! در این نوشته از ترس‌های روانی که گاهی تبدیل به فوبیا می‌شوند صحبت می‌کنیم. ترس بیشتر از آنچه فکرش را بکنید بر ما و رفتارهای ما مسلط است. ترس مانند یک ابر غلیظ و سیاه جلو خورشید خلاقیت و نوآوری را گرفته و بر تمام دیگر بخش‌های ذهن ما سایۀ سیاه خود را گسترده است. اما ما به دلیل اینکه خورشید را بدون ابر ندیده‌ایم و از کودکی با نهادینه شدن ترس تربیت شده‌ایم به این وضعیت خود آگاهی نداریم. این عدم آگاهی تا جایی است که حتی وقتی با کسی در مورد ترس صحبت می‌کنیم ممکن است به درستی موضوع را درک نکند! چند سال پیش وقتی در یک مؤسسۀ زبان مسئولیت یکی از جلسات گفتگوی آزاد (Panel Discussion)  به من سپرده شد، موضوع ترس را برای گفتگو انتخاب کردم. با اینکه یک برگه توضیحات درمورد موضوع آماده کرده بودم و به اعضای شرکت کننده داده بودم، اما باور نمی‌کنید که همه از ترس از سوسک و ترس از مار صحبت می‌کردند. بعدها این تجربه بارها و بارها برای من رخ داد. اگر نمی‌ترسیدی چه می‌کردی؟ ترس علت اصلی تمام بدبختی‌های نوع بشر هست: ما خیلی روابط را شروع نمی‌کنیم، چون از جدایی بعدش می‌ترسیم. ما گاهی به کارمندی می‌چسپیم و ایده‌های خود را دنبال نمی‌کنیم چون از شکست مالی بعدش می‌ترسیم. خیلی کارها را نمی‌کنیم چون از حرف مردم و قضاوتی که در مورد ما انجام می‌دهند می‌ترسیم. ترس یک ترمز درونی هست که توسط تربیت غلط و تجربه‌هایی بد در ما نهادینه شده است. شناخت ترس‌ها و از بین بردن آن‌ها، کمک زیادی به ما می‌کند تا به موفقیت‌های بزرگی در زندگی برسیم. ترس‌های درونی خود را می‌شناسی؟ اگر نمی‌ترسیدی چه می‌کردی؟ ترسو بازنده است نه شکست‌خورده بعضی‌ها فکر می‌کنند برای اینکه شکست نخورند، بهتر است در جنگ شرکت نکنند! این گروه فکر می‌کنند یک جا نشستن و هیچ‌کاری نکردن بهتر از به دست نیاوردن یا حتی بهتر از از دست دادن است. از نظر آن‌ها اسم این وضعیت شکست نخوردن است. در صورتی که اسم این وضعیت بازنده بودن است. شکست خوردن خصیصۀ آدم‌های برنده است. ویژگی کسانی است که چیزی …

ادامه مطلب

کنترل زندگی خود را در دست بگیریم

۱۴ خرداد ۱۴۰۰
0 دیدگاه

وقتی نمی‌توانیم کارهایی را انجام دهیم که بیشترین هم‌سویی را با اهداف بلندمدت ما دارند یا وقتی در استفاده از زمان بازدهی لازم را نداریم و وقت زیادی صرف انجام کارها می‌کنیم و همیشه از برنامۀ خود عقب هستیم می‌گوییم که کنترل زندگی از دست‌مان خارج شده است. چه کنیم که کنترل زندگی خود را در دست بگیریم؟ یکی از پرسش‌های بنیادی بشر همیشه این بوده است: چگونه زندگی کنیم که شاد و خوشبخت باشیم؟ قدمت پاسخ‌هایی که به این پرسش داده‌اند به یونان باستان برمی‌گردد. افراد مختلف پاسخ‌های مختلفی به این پرسش داده‌اند. اما چکیده و مخرج مشترک همۀ این پاسخ‌ها در یک جمله خلاصه می‌شود: خوشبختی و شادی در این است که کنترل زندگی خود را در دست بگیریم. چون تنها در این صورت است که آزادی انتخاب داریم. در دست گرفتن کنترل زندگی در این مقاله، خیلی ساده، یعنی: به کارهایی بپردازیم که مورد علاقۀ ماست و با اهداف درازمدت ما هماهنگی دارند. از زمان خود به طور بهینه استفاده کنیم. ایده‌ها و روش‌های جدید را وارد زندگی خود کنیم و در مسیر رشد باشیم. پیاده کردن موارد ۱ تا ۳، یعنی افزایش میزان درآمد و این خود برای ما قدرت انتخاب و آزادی بیشتری به همراه خواهد آورد که خود همین یعنی کنترل بیشتر بر زندگی. به عکس زیر توجه کنید: کیست که دوست ندارد در چنین موقعیتی باشد؟ به این فکر کنید که یکی از عزیزانتان در موقعیت بدی قرار گرفته و نیاز به یاری شما دارد. این کمک می‌تواند هر نوع کمکی باشد، اعم از مالی و غیر مالی. اما با توجه به اینکه شما فردی هستید که کنترل زندگی از دستتان خارج شده و مدام غرق گرفتاری‌های متفاوت هستید به دلایل مختلفی نمی‌توانید به او کمک کنید. یا حتی خودتان به خاطر شرایطی که دارید قدرت انتخاب ندارید، آزادی لازم برای انجام خیلی کارها را ندارید. نتیجۀ چنین وضعیتی این است که شما در نقش یک تماشاچی صرف در زندگی هستید که شاهد از دست رفتن فرصت‌ها، رؤیاها و عزیزانتان هستید. آیا ما خالق شرایط هستیم یا مخلوق آن؟ چگونه کنترل زندگی خود را در دست بگیریم؟ در این بخش به مهم‌ترین عواملی می‌پردازم که به کمک آن‌ها می‌توانیم کنترل زندگی خود را در دست بگیریم. ۱. هدف هدفی که انسان را نلرزاند هدف نیست! وقتی صحبت از هدف می‌شود همه یاد خانه و ماشین و درآمد ثابت می‌افتند. البته این‌ها جزو ضروریات زندگی است. ضروریات زندگی هم همانطور که از نامش پیداست هدف نیست بلکه نیازهای اولیه است. برای به دست آوردن آن‌ها هم باید تلاش کرد. اما وقتی صحبت از هدف می‌شود از چیزی صحبت می‌کنیم که فکر کردن به آن ترس در دل ما ایجاد می‌کند. هدف برای ایلان ماسک، جف بزوس، بیل گیتس، استیو جابز، لویی پاستور، نیوتن، آینشتاین، هلن کلر، ملاله یوسف زی، برادران رایت و … چه معنایی دارد؟ چه چیزی هست که دوست دارید آن را محقق کنید؟ چیزی که به قدری بزرگ است که از گفتن آن به دیگران ابا می‌کنیم چون فکر می‌کنند ما احمق هستیم! تا زمانی که هدفی در زندگی نداشته باشیم، …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام