امروز: سه شنبه، ۲۶ خرداد ۱۴۰۵

آوازی کوتاه برای پدربزرگ

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

حالا همۀ بچه‌هایش رفته بودند، شب از نیمه گذشته بود و او دوباره از هجوم بی‌خوابی و فکر و خیال به زیرزمین پناه آورده بود. روی صندلی راحتی یک نفره نشسته بود و تفنگ شکاری قدیمی‌اش را در دست گرفته بود. قنداق آن را روی زمین گذاشته بود، لولۀ آن را زیر دماغش گرفته بود و به دیوار رو‌به‌رو زل زده بود که فقط یک قاب عکس روی آن کوبیده شده بود: زن جوانی دستش را انداخته بود دور کمر مردی که یک هوا از او قدبلندتر بود. مرد دستش را دور گردن زن انداخته بود. باد دست انداخته بود توی موهای بلند و شرابی رنگ زن و لبخند بزرگ و بی‌ریای او را زیباتر کرده بود. مرد اما لبخندی نداشت. سمت بالای صورتش زیر سایۀ کلاه لبه‌دارش گم شده بود. یک تی‌شرت سورمه‌ای رنگ و یک شلوار جین آبی به تن داشت. با حالت تحکم‌آمیزی زل زده بود به دوربین. زن اما بی‌تاب می‌نمود. تاپ توری و شلوارک سفیدرنگی به تن داشت. نه عینک دودی بزرگی به چشم داشت و نه قاب شیشه‌ای که بر روی عکس انداخته شده بودند، هیچ‌کدام نمی‌توانست شیطنت و شادابی زن جوان را پنهان کنند. پیرمرد لولۀ تفنگ را میان دستانش فشرد. داغی آن را حس کرد. بوی باروت در فضا پیچید. مرد و زن جوان در یک دشت آفتابی عکس گرفته بودند که مشخص نبود کجای این کرۀ خاکی است. از درخت‌هایی که پشت سرشان بود و از پوشش گیاهی اطراف می‌شود حدس زد که شاید دشتی در آفریقا باشد. آفتاب اما مستقیم بر آن‌ها می‌تابد. پیرمرد حرکت دانه‌های عرق را روی پیشانی و روی ستون فقرات خودش حس کرد. گرمی آفتاب، بوی باروت، صدای خندۀ زن. نزدیک ظهر بود و گرسنگی داشت بر آن‌ها چیره می‌شد. احتمالاً فقط نیم‌ساعت دیگر آن‌جا باشند. یک عکس که با یک شیر شکار شده گرفته‌اند، فقط همین را برای اتاق نشیمن می‌خواستند. عکسشان را می‌گرفتند و می‌رفتند. راهنمایشان گم و گور شده بود. هیچ راه ارتباطی با او نداشتند. اما مگر مهم است؟ شیر همین اطراف است. گفته بود که همین حوالی رها شده است تا آن‌ها شکارش کنند. خود را به بالای تپه‌ای که راهنما گفته بود رسانده و روی زمین دراز کشیده بودند. با دوربین دستی داشت آن پایین را وجب به وجب دید می‌زد. راهنما گفته بود باد بوی شما را می‌برد آن پایین؛ بنابراین هر لحظه است که سر و کلۀ شیر گرسنه پیدا شود. صبر می‌کنید تا فلان نقطه بیاید بعد می‌روید به سمتش تا بهش شلیک کنید. قلب پیرمرد تندتند زد. زن جوان دست‌هایش را محکم فشرد. فشار دست ملغمه‌ای از هیجان و ترس را با خود داشت. بوی باروت دماغش را پر کرده بود. سوزش معده اعصابش را به هم ریخته بود. دست‌های زن جوان سردِ سرد بود. با دست دیگرش دوربین را به دست گرفته بود. میان بوته‌های پایین چیزی تکان خورد؛ خودش بود؟ زیر نگاه‌هایی که پر از ترس و هیجان بود، التماس زن را دید. آیا باید تفنگ را به دست او بدهد؟ اگر نه! پس چرا این همه راه او را برداشته و آورده وسط …

ادامه مطلب

سخنرانی ونه گات در دانشگاه MIT انجام نشده است

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

کورت ونه گات (Kurt Vonnegut) نویسندۀ آمریکایی است که در آثار خود با جنگ و آثار وخیم آن می‌پردازد. معروف است که به فرزندان خود اکیداً توصیه کرده است که هیچ‌گاه به هیچ دلیلی در هیچ جنگی شرکت نکنند. کورت ونه گات در ۱۱ آوریل سال ۲۰۰۷ و در سن ۸۴ سالگی دیده از جهان فرو بست. علت مرگ وی صدمه مغزی ناشی از سقوط اعلام شد. اطلاعات بیشتر ویکی‌پدیا دانش‌نامۀ آزاد «کورت ونه‌گات» نویسندۀ ضدجنگ درگذشت سخنرانی ونه گات در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشگاه MIT انجام نشده است کالبدشکافی یک شایعه متن زیر در سراسر اینترنت بازنشر می‌شود و اینگونه معروف شده است که کورت ونه گات آن را در مراسم فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه MIT ایراد کرده است. طبق آنچه در سایت دانشگاه MIT می‌خوانیم چنین خبری صحت ندارد. این متن نه یک سخنرانی که یک نوشته بوده است که در ستونی در نشریۀ شیکاگو تریبون چاپ شده است. این ستون هم نه توسط کورت ونه گات که توسط ماری اشمیچ اداره می‌شده است. ستون طنز بوده و به تقلید از سخنرانی‌هایی که افراد مشهور در ابتدای سال تحصیلی در دانشگاه‌های آمریکا ایراد می‌کنند نوشته می‌شده است. و بالاخره نکتۀ خیلی مهم اینکه در تمام متون انگلیسی کلمۀ Commencement به چشم می‌خورد که به معنای افتتاحیه یا مراسم شروع است. حال آنکه در متون فارسی از «مراسم فارغ‌التحصیلی» صحبت می‌شود. بعدها خانم اشمیچ تمام مسأله را به طور شفاف در برنامۀ شبانۀ Nightlight در شبکۀ NBC توضیح می‌دهد. کورت ونه گات در این باره گفته است که: من فکر می‌کنم ستون جذابی بوده که ایشان در روزنامه می‌نوشته است، اما امکان ندارد که من هرگز چنین سخنرانی را در دانشگاه MIT انجام بدهم! متن خبر رو بخوانید: Despite what many were led to believe from an Internet hoax last year, Mr. Vonnegut did not deliver the 1997 Commencement speech at MIT–a speech in which he allegedly advised graduates to wear sunscreen, sing, floss, stretch, get plenty of calcium, be kind to their knees, dance, read directions and respect their elders. All that advice–and more–was contained in a Chicago Tribune column by Mary Schmich which was a parody of Commencement addresses. By the time the ether cleared, Ms. Schmich was explaining herself on Nightline, the NBC Nightly News and to MIT students over dinner. “I think it was a darling column she wrote, but I would never do that to MIT,” said Mr. Vonnegut, 75, author of 14 books from 1952-95, including Cat’s Cradle, Slaughterhouse Five and Hocus Pocus, as well as numerous other short stories, essays and plays. “I certainly intend to be a lot more serious with Rice.” Mr. Vonnegut spoke for 15 minutes. لینک خبر بر روی سایت دانشگاه MIT متن نوشتۀ خانم اشمیچ که به سخنرانی ونه گات در دانشگاه MIT معروف شده است اگر می‌خواستم برای آیندۀ شما فقط یک نصیحت عرض کنم، مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه می‌کردم!آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب، توسط دانشمندان، ثابت شده است. در حالی که سایر نصیحت‌های من، هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی، جز تجربه‌های …

ادامه مطلب

خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی.

۲۳ مهر ۱۳۹۷
0 دیدگاه

خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی. خوشا خروش بر مشکلات و بن‌بست‌ها. خوشا لحظۀ ظغیان بر بی‌وفایی‌ها و تقلب‌های دوستان و یاران بی‌صفت. خوشا بریدن از خیل آدم‌های قلابی و سطحی و خزیدن در پیلۀ تنهایی. خوشا آن لحظه‌ای که امید از همه برمی‌کنی و دست بر زانوی خود می‌گذاری و برمی‌خیزی. سفر کردن، تنهایی، در میان انبوه تاریکی، ترس دارد. خوشا آن لحظۀ پر از ترس، که تنها در میان تاریکی، پا در راه می‌گذاری. خوشا آن لحظه که شک را در خود می‌کشی و قدم در راه بی‌بازگشت می‌گذاری. خوشا خشم و ناراحتی. خوشا کم‌طاقتی. خوشا تنهایی. خوشا دوری از شما آدم‌های قلابی و توخالی. خوشا خروش بر مشکلات و بن‌بست‌ها. خوشا مشت خالی بر دیوار سیمانی کوفتن. خوشا لحظۀ رها کردن، پیش رفتن و به پشت سر نگاه هم حتی نکردن. مطالعۀ بیشتر خودت را در آغوش بگیر، محکم بفشار و در گوش خودت بگو: دوستت دارم همیشه راهی هست به شرطی که … لیوان‌ها می‌آیند و می‌روند، قهوه را به خاطر بسپار بگذار باران تو را هم تازه کند اگر دوست دارید همیشه اولین نفری باشید که از به روزرسانی‌های سایت مطلع می‌شوید، لطفاً ای‌میل خود را در قسمت زیر وارد کنید. [newsletter] Photo by Karsten Würth (➡️ @karsten.wuerth) on Unsplash

ادامه مطلب

گم شدن لای قفسه‌های کتاب، سرمست شدن از بوی کاغذ

۲۴ شهریور ۱۳۹۷
0 دیدگاه

ژانر اساساً مسألۀ نویسنده نیست! به این پاراگراف از جولین بارنز توجه کنید: «وقتی کتاب می‌نویسم به ژانر و دسته و طبقه‌بندی‌ها فکر نمی‌کنم. این مشکلِ کتاب‌فروشی‌ها و کتابخانه‌ی ملی کنگره است که بدانند کتاب را در کدام قفسه باید بگذارند. اگر از من بپرسی این که نوشته‌ای چیست، فقط می‌گویم «کتاب!» فوقِ فوقش اگر اصرار کنی می‌گویم نامِ نویسنده است که برای خواننده برچسبِ اصلیِ کتاب می‌شود. وقتی می‌نویسی فقط تویی و جهان و کتاب و خواننده؛ دیگر کاری نداری کتابفروش کتاب را توی کدام قفسه می‌خواهد بگذارد. حالا این کتاب هم واقعاً نمی‌دانم چیست، اتوبیوگرافی، فیکشن، مموآر؟! ولی یک چیز هم بگویم، اعتراف می‌کنم طی این سال‌ها ژانرها را تلفیق کرده‌ام، می‌دانم، یعنی خودم حواسم هست تمایلم به این سمت رفته. یادم هست از همان اول کارِ نویسندگی یک چیز را برای خودم شرط کرده بودم که  کمابیش هم بهش پایبند ماندم؛ این که اولین کتابم را از زبان اول شخص بنویسم، دومی را از زبان سوم شخص، و سومی از زبانِ یک زن ــــ‌که دقیقاً نشد و سومی کتابِ چهارمم شد در واقع. این نقشه‌ی راهی بود برای آموختن تکنیک‌های لازم برای نوشتن رمان.» متن کامل مقاله را در این جا بخوانید: اندوه علاج ندارد (وبلاگ نشر گمان) شبیه همین دیدگاه را من دارم. به نظرم کتاب‌فروش‌ها و کتاب‌دارهای کتاب‌خانه‌ها هرگز نخواهند توانست تقسیم‌بندی و به تبع آن قفسه‌بندی دقیقی از کتاب‌ها داشته باشند. بنابراین وقتی وارد یک کتاب‌فروشی یا یک کتاب‌خانه می‌شوم دوست دارم به جای پرسیدن این که ادبیات داستانی را کجا مرتب کرده‌اید و رواشناسی را کجا چیده‌اید، دوست دارم خودم توی قفسه‌ها وول بخورم و کتاب به کتاب را نگاهی بیندازم. کتاب‌ها کشف‌شدنی هستند. برای یک فرد کتاب‌خوان چه معنی دارد که بگوید من فقط فلان نوع کتاب‌ها را می‌خوانم؟ یعنی باید چشمش را به روی انواع دیگر کتاب‌ها ببندد؟ برای من کتاب خواندن راهی برای کشف دنیای آدم‌ها و البته کشف دنیای ناشناخته‌هاست. اگر موضوع کسی انسان باشد و بخواهد انسان را بشناسد و زندگی را با تمام نفسش تجربه کند، در این صورت این کنجکاوی را هم خواهد داشت که بخواهید هر بار از دریچۀ کتابی و نویسنده‌ای به دنیا انسان‌هایی که نمی‌بیند و نمی‌شناسد سرک بکشد. کتاب‌خوانی: عادت‌ها وجود ندارند، آن‌ها ساخته می‌شوند مطابق همین دیدگاه است که من به اعضایی که به انجمن ادبیات داستانی ایده می‌آیند توضیه می‌کنم هم و غم خود را روی نوشتن، خواندن، فکر کردن، همیدن و خواندن و نوشتن و خواندن و فکر کردن و فهمیدن و … و صد البته نشر دادن نوشته‌هایشان بگذارند تا اینکه راه بیفتند دنبال کلمات قلبمه سلمبه‌ای که آدم‌هایی که در نوشتن عقیم هستند برای پوشش ناتوانی خود استفاده می‌کنند. ژانر اساساً مسألۀ نویسنده نیست! ژانر مسأله منقد ادبی است که بعدها آثار یک نسل از نویسندگان خلاق را بررسی کنند و از دل آن ژانرهای ادبی را بیرون بکشند. نویسنده چرا باید دنبال گفتمان‌های قلابی و اصطلاحات فیک باشد؟ اگر اهل نوشتن و خواندن باشی مانند عاشق یک قهوه هستی که به جای توضیح و تفسیر دربارۀ درخت قهوه و کاشت و فلان و بیسار، دوست داری …

ادامه مطلب

زیباترین لباس را بهار تن درخت کرد

۲۴ شهریور ۱۳۹۷
0 دیدگاه

زمستان، بهار را میان زمهریر سرما به اسارت برده بود و زندگی از باغ رخت بربسته بود. خورشید تنها دوست بهار بود و سوگند خورده بود که هرگز او را تنها نگذارد. قفل سرما خیلی محکم بود. زندانی که بهار در آن مخفی بود، روی قله‌های بلند و بالایی بود که فقط دست سرما به آن می‌رسید. هر روز باد که غلام حلقه به گوش سرما بود از روی برف‌ها وزیدن می‌گرفت و سرمای آن را به تمام دنیا می‌برد. کار خورشید این بود که آنقدر بتابد تا بتواند قفل سرما را بشکند و زندگی را به باغ برگرداند. این کار خیلی هم ساده نبود، خصوصاً که خورشید تنهاست ولی سرما تمام بادهای دنیا را به خدمت خود گرفته است. خورشید هر روز صبح، تنهای تنها، از خانه‌اش که پشت کوهی در دور دوست بود بیرون می‌آمد و پای پیاده تمام پهنای آسمان را در می‌نوردید تا بلکه از آن بالا بتواند به زندان سرما که بهار را در چنگال خود داشت حمله کند و قفل‌های آن را بشنکند. خورشید هرگز ناامید نشد و ۹۰ روز تمام به سرما حمله کرد تا اینکه روز ۹۱ ام قفل شرما شکست و بهار از زندان آزاد شد. بهار از زندان سرما آزاد شد و زندگی به باغ برگشت. زیباترین لباس را بهار تن درخت کرد. باد عاشق درخت شد. در غیاب باغبان باد سری به باغ می‌زد و درخت را سخت در در آغوش می‌گرفت و جسورانه دست لای موهای درخت می‌برد. درخت هم خود را در آغوش باد رها می‌کرد. باد در گوش درخت نغمه‌های عاشقانه زمزمه می‌کرد و سعی می‌کرد تا دل درخت به به طور کامل به دست آورد. در گوش او می‌گفت که من کمک می‌کنم تا تو بارور شوی و زیبا شوی. کاری می‌کنم که قشنگ‌ترین درخت توی باغ شوی. کاری می‌کنم که باغبان قید تمام درخت‌ها را بزند و فقط به تو رسیدگی کند. درخت هم همۀ این حرف‌ها را باور کرده بود غافل از اینکه باد از سوی سرما مأموریت دارد تا در دل درخت جا باز کند. باد می‌دانست که نمی‌تواند به تنهایی کاری بکند. بنابراین به درخت دیگری که می‌دانست دل در گرو این درخت دارد نزدیک شد و گفت که می‌دانم که او را دوست داری. اما تو که پای حرکت نداری! من حرف‌های تو را با گوش او می‌رسانم. این درخت هم باور کرد و تمام حرف‌هایش را کف دست باد می‌گذاشت. باد دسیسه‌چی توانست از این راه بارور شدن درخت را به نام خود تمام کند و دل درخت را به دست آورد. درخت حسابی میوه داده بود و هر روز زیباتر می‌شد. هر میوه مانند گوشواره‌ای بر گوش سیمین تنی بود که قرار از کف آدم می‌رباید. زیبایی درخت مثال زدنی بود و همه او را به زیبایی مثال می‌زدند. او اما در فکر باد بود که حالا خیلی دیر به دیر به او سر می‌زد. گاهی هفته‌ای یک بار هم به سر نمی‌زد. تابستان آمده بود و لپ‌های درخت گل انداخته بود. در اوج باروی بود ولی تنها. در این روزها که حسابی میوه داده بود تنها بود …

ادامه مطلب

رانندۀ لودر (داستان طنز)

۲۴ شهریور ۱۳۹۷
0 دیدگاه

اون جنازه رو چه کار کردید؟ بردیم توی گودال بزرگ پشت اون پیچ انداختیم بعد برای اینکه رد گم کنیم یه لودر آوردیم یه پولی گذاشتیم کفت دستش گفتیم روی جنازه خاک بریزه! واقعاً من چقدر احمقم که به شما دو تا احمق اعتماد کردم! چرا عصبانی می‌شی؟ احمق چیه! پول خوبی گذاشتیم کف دست راننده لودر، قول داد لام تا کام جایی صحبت نکنه! آره آدم مطمئنی بود. اون گودال هم بهترین جا برای پنهان کردن یه جنازه است. لااقل دو متر عمق داره که ما کامل کامل پرش کردیم. آخه احمق‌های احمق احمق اول اینکه کدوم خری باور می‌کنه اون راننده لودر خودش نره کل جریان رو کف دست مأمورها نذاره! دومندش هم که اون گودال توی پیچ جاده است و وقتی لودر داره کار می‌کنه لااقل یک ساعت طول می‌کشه که اون جا را پر خاک کنه. تو این یک ساعت لااقل ده تا ماشین از اونجا رد شدن. بین اون ده تا ماشین حتی یک خر فضول پیدا نمی‌شه مشکوک بشه که یه لودر اینجا داره برای چی خاک‌برداری می‌کنه و می‌ریزه توی یه گودال! یعنی یک ابله پیدا نمی‌شه شک کنه که ممکنه ما دنبال گنج بگردیم و بره مأمورها رو خبر کنه؟ یعنی یه فصول پیدا نمی‌شه بره به منابع طبیعی خبر بده؟ یعنی از اون همه ماشینی که ویر و میر از اونجا رد شدن حتی یه نفرش مأمور نبوده؟ احمق‌های احمق احمق من به شما گفتم ببرید یه جای رد گم چالش کنید شما بردید جلو چشم ملت یک ساعت تمام خاک می‌ریختید رو یه جنازه؟ آقا ناراحت نباشید نیم‌ساعته می‌ریم حلش می‌کنیم. چجوری می‌خواهی حلش کنی؟ هیچی می‌ریم دوباره یه پول خوب می‌ذاریم کف دست راننده لودر، می‌گیم بیاد خاک‌ها رو برداره جنازه رو در میاریم و می‌بریم اون طرف جاده خاکش می‌کنیم. اون طرف جاده سمت بیرون رفت از شهره. ماشین‌هایی که ما رو می‌بینن همه دارن از شهر خارج می‌شن. هر چی رو هم ببین تا برگردن شهر یادشون می‌ره و بنابراین مأمور پأمور سرش گرده! خفه شو آشغال عوضی و الا خودم خفه‌ات می‌کنم. نه من یه راه حل خوب دارم! امشب می‌ریم اونجا رو به آب می‌بندیم. فردا صب هر کی بیاد فکر می‌کنه بارون اومده مشکوک نمی‌شه! آخه بیشعور چه ربطی داشت به مشکوک شدن! اون چه بارونیه که فقط همونجا اومده! چرا من احمق به شما عقب مونده‌های ذهنی اعتماد کردم! من یه نقشۀ دیگه دارم … آقا دارن در می‌زنن! خودم شنیدم دارن در می‌زنن. گمشو برو در باز کن. دیگه در باز کردن که ازت بر میاد. بله! اومدم… سلام آقا بفرمایید من سروان یاور هستم از پاسگاه اومدم. کمال کمالی شمایی؟ بله خودم هستم. کمال کاملی رو می‌شناسی؟ بله. دوستمه الان کجاست؟ تو خونه است، بگم بیاد. بله صداش بزن بیاد دم در. کمال هو کمال. بیا مأمورها اومدن با ما کار دارن. سلام جناب سروان کمال کاملی هستم. این اینستاگرام مال شماست؟ بله جناب سروان این شمایی با جنازه این سگ سلفی گرفتی؟ بله خودم هستم. شما دو نفر بازداشتید! چرا جناب سروان ما که کاری نکردیم! یک راننده لودر از …

ادامه مطلب

یک تمرین خوب برای نویسندگی: ۵ دقیقه پشت سر هم بنویس!

۲۴ مرداد ۱۳۹۷
0 دیدگاه

در این جا یک تمرین به شما معرفی می‌کنم که برگرفته از تمرینی است که شاهین کلانتری در وبلاگش معرفی کرده است. برای خواندن متن کامل آن تمرین به لینک زیر مراجعه کنید: تمرین ۵ دقیقه | تبدیل نوشتن به عادتی همیشگی همان طور که به شما گفتم این تمرین برگرفته از آن تمرین است و به نوعی در آن تغییراتی ایجاد شده است. هدف من این است که شما با انجام دادن این تمرین: عادت روزانۀ نوشتن در شما شکل بگیرد. قدر ایده‌هایی که به صورت ناگهانی به ذهنتان خطور می‌کند را بدانید. این را هم به تجربه دریابید که دغدغه‌های روزانه اهمیت زیادی دارند و روی آن کاغذ آوردن آن‌ها در یافتن ایده‌های خوب نوشتن به ما کمک شایانی خواهند کرد. اخلاق بد اهمالکاری در شما از بین برود و برای نوشتن منتظر لحظۀ ایده‌آل نباشید. چون چنین لحظه‌ای وجود ندارد. و نکتۀ خیلی مهم، داستان در ذهن شکل نمی‌گیرد که بعد وقت بگذاریم و آن را روی کاغذ بیاوریم. از لابه‌لای همین نوشته‌های ۵ دقیقه‌ای می‌توانیم داستان‌های زیادی را کشف کنیم. نویسنده‌های باتجربه هدفمند نوشتن را آموخته‌اند و بنابراین می‌توانند با هدف نوشتن داستانی دربارۀ یک موضوع خاص یا با ایده‌ای که در ذهن آن‌ها شکل گرفته است، نوشتن داستان را شروع کنند. اما در ابتدای راه نوشتن، چنین چیزی مطلقاً وجود ندارد. بنابراین باید جسته و گریخته راجع به هر چیزی که در ذهنتان چرخ می‌خورد بنویسید و بنویسید تا از لابه‌لای آن نوشته‌ها داستان‌های خود را کشف کنید. حتی نویسنده‌های باتجربه که چند کتاب خیلی خوب منتشر کرده‌اند هم قدر این نوع نوشتن را می‌دانند. به هر حال این نوع نوشتن فواید زیادی دارد. حتی اگر نمی‌خواهید داستان‌نویس شوید، باز هم توصیه می‌کنم برای ارتقاء سطح تمرکز، عملکرد، بالا بردن مهارت فن بیان و قدرت تفکر و … این تمرین را انجام دهید. تمرین ۵ دقیقه‌ای چگونه انجام می‌شود؟ در طی روز حداقل سه بازۀ زمانی ۵ دقیقه‌ای در نظر بگیرید و به هر طریقی که دوست دارید (قلم و کاغذ، تایپ کردن در گوشی یا لپ‌تاپ یا …) در آن بازۀ زمانی راجع به هر چیزی که آن لحظه در ذهن شماست بنویسید. به این فکر نکنید که چه می‌نویسید و نوشتۀ شما از چه منطقی پیروی می‌کند. آیا جملات زیبا هستند یا خیر، آیا نکات ویرایشی را رعایت می‌کنید یا نه و … فقط بنویسید. از نوشتن خجالت نکشید، خود را سانسور نکنید و این زمان ۵ دقیقه‌ای را بدون توقف بنویسید. قرار نیست این نوشته‌ها برای کسی خوانده شود! بنابراین فقط بنویسید. برای اینکه اهمالکاری نکنید من این پیشنهاد را می‌دهم که سه زمان یا چهار زمان خاص مانند بعد از بیدار شدن از خواب، بعد از ناهار، قبل از خواب و چیزهایی مانند این را برای نوشتن در نظر بگیرید و در آن زمان بی‌هیچ بهانه‌ای بنویسید. مهم نیست کجا هستید، مهم نیست در چه حالی هستید و مهم نیست که چه حسی دارید، فقط بنویسید. یک روز در هفته، مثلاً جمعه، را در نظر بگیرید و تمام نوشته‌های ۵ دقیقه‌ای آن هفته را یک بار با دقت بخوانید. سپس به …

ادامه مطلب

دله‌کتاب‌خوان‌ها ضد کتاب و ضد اندیشه هستند

۲۴ مرداد ۱۳۹۷
0 دیدگاه

یک گروه مهم از کتاب‌خوان‌ها کسانی هستند که من آن‌ها را «دله‌کتاب‌خوان‌ها» می‌نامم. دله‌کتاب‌خوان کیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟ دله‌کتاب‌خوان‌ها نمی‌دانند چه کتابی ارزشمند و چه کتابی بی‌ارزش است. دلیل آن‌ها برای خریدن یا نخریدن یک کتاب میزان معروفیت نام نویسنده، نام مترجم و یا نام ناشر است. معیار آن‌ها برای قضاوت در مورد یک اثر، دیدگاه‌های قالب جامعۀ اطراف آن‌هاست. و بالاخره وقتی می‌خواهند اظهار نظر کنند، جملات آن‌ها کلاژی از حرف‌هایی که دیگران این جا و آن جا گفته‌اند. آن‌ها حرص عجیبی برای جمع‌آوری کتاب‌های خیلی معروف دارند. گویی داشتن این کتاب‌ها به خودی خود یک فضیلت است. ولی کمتر پیش می‌آید که این کتاب‌ها را کامل بخوانند. بیشتر از اینکه صاجب اندیشه و دیدگاه مستقل خود باشند، مرتب در حال نقل کردن صحبت‌های دیگران هستند. هرگز آن‌ها را نمی‌بینی که کتابی را از نویسنده‌ای که نامش را تا حالا نشنیده‌اند بردارند، بخوانند و بتوانند در مورد اثر و توانایی نویسنده اظهار نظر درستی بکنند. کل اظهار نظرهای آن‌ها را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد: تقدیس و تمجید از نویسنده‌های فوق‌العاده معروفی که جامعه مرتب از آن‌ها حرف زده است؛ آن هم به کمک حرف‌هایی که از دهان دیگران گرفته‌اند. نِق‌زدن روشنفکرمأبانه در مورد هر نوع اثری خارج از دایرۀ کتاب‌های فوق‌العاده معروف. این افراد هرگز کتاب‌های جدیدی که دیدگاه‌های تازه خلق می‌کنند را درک نخواهند کرد. چرا که کتاب‌های جدید و تازه تألیف هنوز آن قدر معروف نیستند که نام آن‌ها بر سر زبان‌ها بیفتد. چه بسا افرادی که به ورطۀ تعصب نسبت به کتاب‌های فوق معروف که طبیعتاً متعلق به نسل‌های قبل هستند افتاده باشند، نسبت به کتاب‌های جدید موضع انتقادی هم داشته باشند. دله‌کتاب‌خوان‌ها پیرو کلیشه‌های نخ‌نمای فکری نسل‌های گذشته هستند. هرگز نمی‌توانید با این افراد گفتگو کنید؛ چون هر نوع زاویۀ فکری را که در صحبت‌های شما مشاهده کنند، نشانۀ نادانی و ناآگاهی شما قلمداد خواهند کرد. قفسه‌های کتاب‌خانۀ همۀ دله‌کتاب‌خوان‌ها شبیه همدیگر است و از کتاب‌های یکسانی پر شده‌اند. شاید فکر کنید که کتاب‌های فوق معروف به دلیلی به این درجه از معروفیت رسیده‌اند و آن هم چیزی جز سطح عالی کیفیت آن‌ها و این که اندیشه‌های نابی را ارائه داده‌اند نیست. باید بگویم بله! تا حدودی این حرف درست است؛ اما آیا یک کتاب تا ابد همچنان دارای اندیشه‌های ناب خواهد بود و با گذر زمان دیگرانی نخواهند آمد که آثار بهتری خلق کنند؟ و دیگر این که دله‌کتاب‌خوان‌ها به دلیل معروفیت یک کتاب آن را می‌خوانند و هرگز به خیلی ظرافت‌های فکری حاکم بر اثر پی‌نخواهند برد. هر کتاب در بسترِ زمانۀ خود خلق شده است و لذا با خیلی از اندیشه‌های هم‌عصر خود ارتباط طولی و عرضی دارد. خواندن یک کتاب خاص و توجه نکردن به بسیاری آثاری که ارتباط زیادی با آن اثر دارند و همچنین نداشتن اطلاعات کافی از بستر تاریخی، فرهنگی و اجتماعی اثر، ما را داخل یک حباب از اندیشه‌های ذهنی خواهد برد که ارتباط چندانی با روند رشد اندیشۀ بشری ندارد. بیخود نیست آدم‌هایی که فقط کتاب‌های خیلی معروف را می‌خوانند در عرصۀ عمل انتخاب‌های نادرستی دارند. دقیقاً به همین دلایل است که این …

ادامه مطلب

ملاقات در استانبول

۲۴ مرداد ۱۳۹۷
0 دیدگاه

بار اولی که دزد به خانۀ ما زد، کار کار همسایه‌مان بود که از پنجرۀ اتاق پذیرایی وارد خانه شد و تلویزیون ما را با ضبط و پخش ویدئو برد. دوتا نوار ویدئویی که پدرم در بازگشت از آمریکا با خود آورده بود را هم به همراه بقیۀ چیزها با خودش برد. دفعۀ دومی هم که دزد به خانۀ ما زد، کار کار برادرم بود که با صحنه‌سازی سرقت، جواهرات مادرم را دزدید. اما این بار مشخص نبود که کار چه کسی بوده که آمده و کل یخچال ما را خالی کرده است. فرضیۀ من این بود که این بار، کار پیرزنی است که سر کوچه زندگی می‌کند. صبح که می‌شد، او از خانه بیرون می‌آمد و روی دو تا پلۀ جلو در حیاطش می‌نشست و تا زمانی که هوا آنقدر تاریک بشود که دیگر نتواند چیزی را ببیند، به رفت و آمد ماشین‌ها و آدم‌ها نگاه می‌کرد. مادرم حرفم را باور نکرد. یکی دو بار هم با توپ و تشر به من فهماند که باید این فرضیه را به طور کامل کنار بگذارم. پدرم ولی سکوت کرد. این طور فکر می‌کردم که سکوت او یعنی اینکه خودش هم مانند من به آن پیرزن شک دارد. چه کسی غیر از او این انگیزه را داشت که بیاید و یخچال خانۀ ما را خالی کند؟ فرضیۀ خودم را روی دو پایۀ مهم بنا کردم: اول اینکه فرد سارق باید به خانۀ ما نزدیک می‎بود که طبیعتاً می‌توانست یکی از اعضای محل باشد. دوم اینکه سارق چیزی را می‌دزد که به نوعی به آن نیاز داشته باشد. مثلاً این همسایۀ ما که یک الکلی احمق است و کمی هم شیرین می‌زند. همه‌اش توی خانه است و زنش می‌رود خانۀ این و آن کار کردن تا خرجشان را در بیاورد. بنابراین همچین آدمی انگیزۀ دزدی دارد. تلویزیون آن قدری برای او مهم بود که مغز را که کمتر از کبدش گندیده نیست، به کار بگیرد و نقشه‌ای بکشد و روی ترسش پا بگذارد و بیاید تلویزیون ما را بدزدد. فقط مشکل کارش این جا بود که صدای تلویزیون را بلند می‌کرد و فکر می‌کرد ما احمقیم. یک بار هم پدرم را به دیدن فوتبال دعوت کرد: نظرت چیه بیایی و با هم فوتبال ببینیم؟ خصوصاً که زن‌هامون نیستن تا هی مخمون رو بخورن؟ ها؟ برادرم هم انگیزۀ دزدی داشت. لازم هم نبود خیلی نقشۀ پیچیده‌ای بکشد یا ترس خاصی را تجربه کند. او هم البته کم احمق نبود. چون بعد از فروختن طلاها با موتور آپاچی آمد در خانه و به مادرم گفت: مامان ببین چه موتور قشنگی دارم. و وقتی مادرم پرسید پولش رو از کجا آوردی، چیزی نداشت که بگوید. هر گاه که فکری به ذهنم خطور می‌کرد، پرویز پسر همسایه‌مان نقش دستیار مرا داشت. بنابراین این بار هم رفتم و روش کارم را به او توضیح دادم. به او گفتم که هر سارقی بالاخره ردپایی از خود در محل ارتکاب جرم به جا می‌گذارد. و اینکه دزدها هم مثل قاتل‌ها از یک الگوی خاص تبعیت می‌کنند. بنابراین باید روشی پیدا کنیم تا ثابت کنیم که پیرزن کذایی، دزد مواد خوراکی …

ادامه مطلب
سبد خرید
  • سبد خریدتان خالی است.
ورود به سایت
تلگرام