امروز: جمعه، ۲۹ خرداد ۱۴۰۵

چرا شبکه‌های اجتماعی به ما آگاهی نمی‌دهند؟

۲۵ دی ۱۳۹۳
0 دیدگاه

وبلاگ‌نویسی پدیده‌ای است که در ادامۀ فرهنگ خاطره‌نویسی روزانۀ غربی‌ها به وجود آمده است و ارتباط تنگاتنگی با کتاب خواندن و فعالیت‌های فکری و روشنفکری دارد که متأسفانه با فرهنگ ما سنخیت چندانی ندارد. چرا ما فرهنگ گفتگو نداریم؟ چون فرهنگ خواندن، فکر کردن، نوشتن و منتشر کردن ایده‌های خود را نداریم. برای ما هنوز آدم‌ها به دو گروه طرفدار و مخالف تقسیم می‌شوند. لذا یا کشته مرده کسی هستیم یا از او متنفریم. همین وبلاگ‌نویسی، روزنامه‌نگاری، کتاب نوشتن و … هم که از غرب وارد شده است در واقع ابزارهایی هستند که بدون فرهنگ درونیِ آن به دست ما رسیده‌اند. نگاهی به خیلی از وبلاگ‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و … نشان می‌دهد که این ابزارها نمایندۀ احوال یک جامعۀ عرفان‌زده، درگیر ساده‌ترین مسائل روابط بین فردی است که در بهترین حالت سیاست ورزی را امری بدون کتاب‌خوانی می‌داند که باید نوعی رجز خوانی شبیه رجز خوانی‌های میدان جنگ باشد. این از آنجایی ریشه می‌گیرد که استقلال شخصیت نداریم و به همین خاطر استقلال نظر نداریم. تحمل و مدارا نداریم. وقتی کسی وبلاگ دارد یعنی نظراتش را شخصی می‌داند و ادعای این را ندارد که بهتر و درست‌تر از بقیه می‌اندیشد. وبلاگ‌نویسی همچنین تلاش برای در میان گذاشتن نظرات با جمع کثیری‌ست که از طریق وب به آن مطالب دسترسی خواهند داشت، لذا روح گفتگو و آزادی بیان و آزادی اندیشه در این حرکت مستتر است. ولی کسانی که از کل اینترنت فقط شبکه‌های اجتماعی را دیده‌اند، و باز از میان این همه کارکردهای گستردۀ این شبکه‌ها، فقط کارهای روزمرۀ خود را سروسامان می‌دهند و در نهایت بزرگ‌ترین حرکت فکری‌شان بلاک کردن یک مخالف فکری است. صِرف بودن در یک شبکۀ اجتماعی بدون مطالعه و خیلی فاکتورهای دیگر، اساساً بودن در دنیایی مصنوعی‌ست؛ درست شبیه این که تمام  ۲۴ ساعت شبانه‌روز را داخل اتاقی باشید که ۱۰ یا ۱۲ نفر دیگر هم آن‌جا حضور دارند. شما حرف می‌زنید و از حرف‌های دیگران تأثیر می‌گیرید و درون همین حباب بسته، به نظرات خود شکل می‌دهید و خیلی سریع به دو گروه موافق و مخالف می‌رسید که مقابل هم صف کشیده‌اند. بدون اینکه با دنیای واقعی در تماس باشید. دنیای بیرون اما در جریان است و هیچ‌کس به این قهرمان‌های پرحرف متوهم وقعی نخواهد نهاد این البته مصداق افرادی است که بیشتر وقتشان را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. کسانی که یک خط جامعه شناسی یا اقتصاد نخوانده‌اند ولی منتقد تمام ارکان جامعه جهانی هستند و فکر می‌کنند خبر منفی را باز نشر دادن یعنی آگاهی و مبارزه. اما از آن سو! فلسفۀ شبکه‌های اجتماعی پشتیبانی از فعالیت‌های فکری، تجاری و جدی فضای وب است به علاوه نزدیکی افرادی که ممکن است در دنیای بیرون فرصت آشنایی با هم را نداشته باشند. بنابراین هر دوی این‌ها در کنار هم و شانه‌به‌شانۀ هم هستند. یک فرد جدی و صاحب نظر عضو لااقل یک کتابخانه هست. در یادگیری لااقل یک زبان خارجی جدیت دارد. این همه فیلم سینمایی، مستند، کتاب، روزنامه، مقاله و این همه سخنرانی و جلسات هم‌اندیشی، حاصل زحمات فکری انسان‌هایی است که بیرون از دنیای وب عرق می‌ریزند و در نهایت قسمت کمی …

ادامه مطلب

مانند یک پلنگ سیاه

۱۲ دی ۱۳۹۳
0 دیدگاه

در تنهایی و سکوت، در خاموشی تمام، بدون اینکه حتی صدای پاهایت شنیده شود، مانند یک پلنگ سیاه، به سوی هدفت حرکت کن. برای انجام هر کاری بهتر است به تنهایی و بدون اطلاع کس دیگری اقدام نمود. کوچکترین درز اطلاعات، هزینه‌­های گزافی در پی خواهد داشت. اولین اشتباه مساوی‌ست با آخرین اشتباه! تمام مراحل عملیات باید با رعایت تمام نکات حفاظتی و نهایت رازداری و حفظ اسرار صورت گیرد. اعتماد بزرگترین اشتباه است. ما به کسی اعتماد نمی­‌کنیم. بزرگترین و خطرناک‌ترین دشمن هر کدام از ما، نزدیک‌ترین فرد به ماست؛ چرا که اطلاعات بسیار زیادی نسبت به ما و اموراتمان دارد. تمامی جنبه­‌های شخصیتی، جایگاه اقتصادی، اجتماعی و تمام عقاید سیاسی و دینی ما نزد دوستان نزدیکمان آشکار است. پس هر چه دوستان کمتری داشته باشیم و هر چه با افراد کمتری ارتباط تنگاتنگی داشته باشیم کمتر آسیب‌پذیر هستیم. هر چه آدم‌ها چیزهای کمتری از ما بدانند، به همان میزان، از گزند آسیب آن‌ها در امان هستیم.   Photo by Angel Luciano on Unsplash

ادامه مطلب

مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» اثر حسن محمودی

۹ دی ۱۳۹۳
0 دیدگاه

مجموعه داستان «از چهارده سالگی می‌ترسم» سومین اثر حسن محمودی است که در سال ۱۳۸۸ توسط نشر چشمه برای اولین بار چاپ شد. (کتابخانۀ ملی) این کتاب ۸ داستان کوتاه دارد که به ترتیب عبارتند از: کتاب نثری خوش‌خوان و جذاب دارد. جملات از زاویۀ دید سوم شخص (مفرد یا جمع) روایت می‌شوند که به پویایی نثر کمک زیادی کرده‌است. فضای منطقی داستان‌ها «رئال تمیز» است. (Literary realism) به همین خاطر هیچ کدام از شخصیت‌ها و روایت‌ها به سمت خلق دو قطبی «قربانی و ظالم» نمی‌روند. با این همه گاهی نیز، نثر  به رئالیسم جادویی می‌زند و بدون اینکه به باور‌پذیری داستان‌ها لطمه‌ای بخورد، داستان‌ها پیش می‌روند و حال درونی آدم‌ها و آرزوها و اعتقادات آن‌ها را روایت می‌کنند. فضای مثبت و پویا، توصیف‌های گیرا و همچنین شخصیت‌پردازی موفق، منطق منسجم حاکم بر فضای داستان‌ها و باورپذیری بالا، انتخاب موضوعات محسوس و نگاه غیرتکراری، خواننده را به سفری از محیطی کوچک و سنتی (زیست‌گاه نوجوانی و کودکی راوی) به محیطی مدرن و به قول نویسنده «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم» می‌برد. کتاب در هر داستان خود، تصویری زنده از آن‌چه به زندگی ما نزدیک‌تر است، ارائه داده است و البته این نکته را نیز گوشزد کرده است که: «شهر بی‌شکل و قواره‌ای که در آن گم شده‌ایم، همه چیز را به نفع خودش مصادره کرده. خیابان‌های دراز و آدم‌های مضطرب توانایی‌اش را ندارند که قرار دو جوان عاشق‌پیشه را در سال‌ها پیش، محو کنند». داستان‌ها عمدتاً حول خاطرات فردی می‌گردد که ما را به دوران نوجوانی‌اش که در شهر دیگری رخ داده است، می‌برد. فردی که به گذشته بر‌می‌گردد و عشقی را در آن وامی‌کاود، فاکتور مشترک تمام داستان‌ها است. عشقی که با وجود به سرانجام نرسیدنش، اما از میان نرفته است و هنوز در ذهن راوی قوی و زنده حضور دارد، حال اینکه ممکن است راوی مردی متأهل باشد که در نوجوانی ماجراهایی عاشقانه را تجربه کرده ولی آن‌ها را در همان گذشته به جا نگذاشته و هنوز با خود به همراه دارد (مرد راوی در داستان قول و قرار). یا ممکن است این فردی که به گذشته بر‌می‌گردد، خود راوی نه، بلکه یکی از نزدیکان وی است (ننه‌آقا در داستان ناخن‌ها و آواز) و یا فردی است که راوی وی را می‌شناسد (ابراهیم و ماریا در داستان سی‌در). با وجود اینکه زندگی کارت‌های رو نشدۀ زیادی دارد و ما را گاه‌به‌گاه شُوکه می‌کند و در وضعیت ناکامی قرار می‌دهد اما، این وضعیت همیشگی و دائمی نیست. زندگی علی‌رغم این‌ها، امیدها و زیبایی‌های بیشتری دارد و بعد از یک هجران، هر لحظه ممکن است در لحظه‌ای و مکانی که انتظارش را نداری به وصل با آن‌که از تو دور افتاده است، برسی. چه بسا که پافشاری‌ها، مقاومت‌ها و لجاجت‌هایی هم کرده‌ای تا بدان‌چه می‌خواهی دست یازی، و نشده است. در نهایت ممکن است که به این نتیجه برسی که آنچه بر تو گذشته است بهتر از آن‌چه بوده است که خود می‌خواسته‌ای. از چهارده‌سالگی می‌ترسم روایت همین تناقض‌ها و فراز و فرودهای زندگی عاشقانۀ هر کدام از ماست. از دیگر نکات مثبت کتاب، ویراستاری ماهرانه …

ادامه مطلب

این روزها که می‌گذرد … حواس‌پرت‌کن‌های زندگی

۵ دی ۱۳۹۳
3 دیدگاه

این روزها که می‌گذرد احساس می‌کنم کسی در باد مرا صدا می‌زند. یک صدای دور، کسی که با من آشناست، مرا مرتب صدا می‌زند. این روزها که می‌گذرد احساس می‌کنم گم شده‌ام. احساس می‌کنم دچار فراموشی شده‌ام. مانند کسی که در خواب، راه را گم کرده است، صدایی را می‌شنوم که از عالم بیداری مرا مرتب صدا می‌زند. این چند خط را تحت تأثیر شعر «این روزها که می‌گذرد …» قیصر امین‌پور نوشتم. نمی‌دانم آیا می‌توان آن را شعر نامید یا نه. که البته اهمیتی هم ندارد چون من فقط می‌خواستم حرف دلم را بزنم. مطمئن هستم که شما هم همین احساس را در زندگی خود تجربه کرده‌اید. هر انسانی در برهه‌ای از زندگی خود احساس می‌کند که گم شده است. گاهی ممکن است این احساس از این ریشه بگیرد که از یک مرحلۀ زندگی خود وارد مرحلۀ دیگری می‌شویم و تجربه‌های آشنای ما از دست می‌روند. مانند اینکه از خانواده و آشنایان و دوستان دوران کودکی و نوجوانی دور می‌افتیم و به عنوان یک بزرگسال وارد یک دنیای جدید با روابط، مسئولیت‌ها و باید و نبایدهای آن می‌شویم و طبیعتاً دیگر تجربه‌های آشنای گذشته را نداریم. ممکن است در اثر تغییرات سریع محیطی که ویژگی بارز دنیای ماست این تجربه به ما دست بدهد. مثلاً معماری شهرها و روستاها به سرعت در حال تغییر است و محیط جدید برای ما احساس غریبی دارد. برای خود من که در کوچه باغ‌های کشتان و چهاربرج بسیار دویدم و بازی کردم و با دوستان و خویش و قوم‌ها لحظات خوشی داشتم، سیمان، آسفالت، ماشین و خانه‌های هفت طبقه حس غریبی دارد. نمی‌توانم با سیمان و مرمر و آسفالت ارتباط برقرار کنم ولی تا دلتان بخواهد صدای آب برای من مانند صدای زمزمۀ یک معشوقه است. صدای باد لای برگ‌های درختان. سگی که آن سوی حیاط خانه‌های روستایی میان گاوها و گوسفندهاست و تمام اهالی خانه را می‌شناسد. خاک و آسمان آبی و … همه و همه آشناست. شاید فکر کنید این حرف‌ها یعنی مشکل داشتن با مدرنیزاسیون و دنیای جدید. اما این طور نیست. همۀ ما با چیزهایی که در کودکی و نوجوانی تجربه کرده‌ایم راحت‌تریم. ولی با چیزهایی که در بزرگسالی برای اولین بار تجربه می‌کنیم غریبیم. مثلاً برای من لپ‌تاپ و اینترنت و گوگل و وردپرس و … همه آشنایان قدیمی و دوستان دوران نوجوانی من هستن. (من اولین وبلاگم را سالهای ۲۰۰۰ و در بلاگر ساختم. زمانی که وردپرس متولد نشده بود و بلاگر به تازگی توسط گوگل خریداری شده بود). مهم تجربه‌های دوران کودکی و نوجوانی است. در چنین شرایطی خیلی‌ها نوستالژی باز می‌شوند. من خودم خیلی علاقه‌ای به نوستالژی ندارم. هر چند که به جزییات زیادی دقت کرده‌ام و می‌کنم و برای من روند تغییر ابزارها و روش‌ها جالب است ولی «نوستالژی بازی» خیلی چیز خوبی نیست و ما را در یک گذشتۀ خیالی نگه می‌دارد. اگر بدانیم که ریشۀ این احساس گم‌شدگی از همین مورد است در این صورت بی‌دلیل به آن دامن نمی‌زنیم و با خودمان کنار می‌آییم و سعی می‌کنم میزان انعطاف‌پذیری‌مان را بیشتر کنیم. گاهی هم ممکن این حس گم‌شدگی از این بیاید …

ادامه مطلب

چرا با بالا رفتن سن، خلاقیت ما کم‌تر می‌شود؟

۶ مهر ۱۳۸۴
0 دیدگاه

در سال ۱۹۶۰ محققی به نام جرج لند روی ۱۶۰۰ کودک ۵ ساله تحقیق کرد و به این نتیجه رسید که ۹۸% از آنها در محدودۀ بسیار خلاق قرار دارند. دکتر لند بعد از ۵ سال، یعنی زمانی که آن‌ها ۱۰ ساله شده بودند، آزمایش خود را روی همان کودکان تکرار کرد، اما این بار تنها ۳۰% از آنها امتیاز بسیار خلاق را دریافت کردند. در سن ۱۵ سالگی این آمار به ۱۲% و در سن ۲۵ سالگی به ۲% کاهش یافت. یعنی بچه‌ها هرچه بزرگتر می‌شدند، خلاقیتشان کمتر می‌شد. یا به قول دکتر لند: «هرچه بچه‌ها بزرگتر می‌شدند، رفتار غیرخلاقانه را بیشتر می‌آموختند.» سؤال اول: آیا مشکل از مدرسه است؟ سؤال دوم از کسانی که سریع دوست دارن به نظام آموزشی بتازند و معتقدند مشکل از مدرسه رفتن بچه‌هاست: آیا اگر بچه‌ها به مدرسه نروند خلاق‌تر خواهند بود؟ پس در این صورت باید افراد ترک تحصیل کرده، خیلی خلاق‌تر و آگاه‌تر باشند! چرا نیستند؟ اینکه افراد خلاق و آگاه بار بیایند یا نه، به عوامل زیادی بستگی دارد. درست است که مدرسه نقش زیادی دارد. ولی فرهنگ، جامعه و خانواده از آن مهم‌تر هستند. به طور مثال در جامعه‌ای که سرزنش‌گری و تمایل به سرکوب اندیشۀ مخالف، یک روال عادی بین تمام افراد جامعه است، انتظار خلاق‌تر شدن افراد موازی با بالا رفتن سن یک انتظار بیهوده است. این مطالعه نشان می‌دهد که جامعه، فارغ از هر نقش و جایگاهی که از هر کدام از ما داریم، از ما انتظار رفتارها، پاسخ‌ها و شیوۀ فکر کردن یکسان و در چارچوب خاصی را توقع دارد و حتی به قیمت طرد شدن از جامعه آن را به ما تحمیل می‌کند.

ادامه مطلب

اختراعات بزرگ بشری چگونه رخ می‌دهند: داستان فردریک یوجین ایوز در عکاسی

۱ مهر ۱۳۸۴
0 دیدگاه

نوآوری ایوز برای چاپ عکس در روزنامه صنعت روزنامه و چاپ در دهۀ ۱۸۷۰ با مشکلات خاص و پرهزینه‌ای مواجه بود. در آن دوران عکاسی، شغلی کاملاً جدید و هیجان‌انگیز بود. مخاطبان روزنامه‌ها مشتاق دیدن تصاویر بودند، اما چاپ تصاویر هم وقت‌گیر بود و هم هزین، بالایی می‌طلبید. اگر روزنامه‌ای می‌خواست تصویری را چاپ کند، ابتدا باید یک حکاک را مأمور می‌کرد تا عکس را با دست روی یک صفحه فولادی حک کند. وقتی این صفحات فولادی را آغشته به جوهر می‌کردند و روی کاغذ می‌فشردند، تصویر حکاکی شده روی کاغذ ظاهر می‌شد. مشکل دیگر این صفحات فولادی این بود که اغلب پس از چند بار استفاده می‌شکستند. این فرایند حکاکی عکس هم وقت‌گیر بود و هم گران. اینجا بود که فردریک یوجین ایوز (Frederic Eugene Ives) با ایدۀ خلاقانۀ خود گره از این مشکل گشود. او که بیش از ۷۰ ثبت اختراع در کارنامه خود داشت به پیشگامی در زمینۀ عکاسی تبدیل شد. داستان اختراع او نمونۀ بارزی از این اصل است که هیچ خلاقیتی یک شبه و با عبور از یک مسیر کوتاه و سرراست به دست نمی‌آید. ایوز شاگرد چاپخانه‌ای در ایتاکای نیویورک بود. او دو سال تمام از وقتش را صرف یادگیری فرایند چاپ کرد و پس از آن در دانشگاه کورنل شروع به تحصیل در زمینۀ مدیریت آزمایشگاه عکاسی نمود و یک دهۀ کامل از عمرش را صرف تجربۀ تکنیک‌های جدید عکاسی و یادگیری دربارۀ دوربین، چاپگر و نورشناسی کرد.

ادامه مطلب
سبد خرید
  • Your cart is empty.
ورود به سایت
تلگرام